سلام بابای خوب و مهربونم
مهدی اکبریپسندیدن17
بازدید9.6K
سلام بابای خوب و مهربونم دیر اومدی چرا عزیز جونم از این تنور به اون تنور کافیه امشب میخوام تو بغلت بمونم از چی بگم برات دردت به جونم بدجوری ناراحتمو خزونم میشه بگی کمتر بهم بخندن خنده نداره لکنت زبونم هفت ساله ها دندونشون میفته منکه فقط سه سالمه بابا جون هر دو قدم با سر زمین میافتم از بسکه سنگین بود بابا دستاشون بابا موی سرم سوخت چشم ترم سوخت بال و پرم سوخت بابا عزیز دلم... شبا یه گوشه روی خاک میشینم خاطرههاتو میگیرم به سینم قول بده که نترسی بابا جونم چند وقته تو سرفهام، خون میبینم تا از در خرابمون رد میشن یه نون و خرما برامون میریزن ماها رو با انگشت نشون میدن و میگن که این خارجیا کنیزن گمون کنم مریض شدم بابایی آخه داره هی ناخنام میفتن خیر نبینن زجر و سنان تو صحرا از تو همش جلوم بد میگفتن