رو بهسوی قبله ز بالای بام
میثم مطیعیپسندیدن14
بازدید700+
رو بهسوی قبله ز بالای بام یوسف زهرا به تو گویم سلام ****** سلامی از لبی که پاره شده گرمِ سخن با تو هماره شده سلامی از فرقِ به خون نشسته سلامی از زائرِ دستبسته سلامی از سینهی افروخته سلامی از تشنهلبی سوخته سلامی از یک بدنِ چاک چاک که اهل کوفه میکِشندش به خاک سلامِ زائری که سنگش زدند بر جگرِ سوخته چنگش زدند سلام بر باغِ گلِ یاس تو سلام بر زینب و عباس تو سلام بر شعلهی تاب و تبت سلام بر سکینه و زینبت آه نیا ترکِ سفر کن حسین جان من از کوفه حذر کن حسین مینگرم با جگری چاک چاک دستِ علمدارِ تو را روی خاک این سفر آتشِ تاب و تب است این سفر اسیریِ زینب است این سفر داغِ جوان دیدن است لاله به تاراجِ خزان دیدن است این سفر سیلی و کعبهنی است چوب جفا و لب و بزم مِی است ای علی و فاطمه را نورِ عین کوفه میا کوفه میا یا حسین ***** (در وسط کوچه تو را میزدند کاش بهجای تو مرا میزدند چرا شده گوشهی چشمت کبود به من بگو مگر علی مرده بود؟ وایِ من و وایِ من و وایِ من میخ در و سینهی زهرای من)