سقای دشت کربلا
سجاد محمدیپسندیدن11
بازدید2.9K
در آن عصر که غارت با زور شد ترحم ز دلهایشان دور شد یکی خنده میکرد و میگفت که جهیزیهی دخترم جور شد سه ساله و قد کمان باور من نمیشود ماه به رنگ ارغوان باور من نمیشود دختر نازدانهای که موی کرده انهای حال سپید گیسوان باور من نمیشود هر بی هنری شکستن دل بلد است عاشق که شدی بگو هنرمندم جامی از عشق تو را حضرت سلمان نوشید جرئه ای نیز به مقداد و ابوذر دادند معجزاتی که خدا داد به پیغمبرها همه را جمع نمودند و به حیدر دادند کاش میشد میان همه تقسیم کنند ساغر معرفتی را که به قنبر دادند سقای دشت کربلا ابالفضل دستش جدا از تن جدا ابالفضل طریق روضه خواندن را ز تو آموختم اما طریق نوکری را باید از قنبر بیاموزم پسرم تقصیر من است زیر و رویت کردند ای کاش گلوت را نمیبوسیدم آنکه مادر ش دهاین واقعه را میفهمد بعد شش ماه اگر بار بیافتد سخت است مانند زهرا مادرت قامت کمانم در سومین سال بهارم در خطانم دختر لطیف و استخوانش هم لطیف است در شعله زدی کار به محشر نکشیده مانند تو کس جام بلا سر نکشیده دامن آتش گرفته سخت میچسبد به تن من دوست دارم این را این زخم را که اینجاست ردی که بر رخم هست جای عقیق باباست من را ببخش اگر که لکنت زبان گرفتم آخر شکسته دستی دندان شیری ام را بابا مرا خولی به قصد کشت میزد یک حرمله بر صورتم با مشت میزد یک بار بین دو حرامی گیر کردم زجر از جلو میزد سنان از پشت میزد چادرم را سر کسی دیدم کعجرم را سر کسی دیگر با عبایت نماز میخواند مشرکی پشت مشرکی دیگر مدتی هست که زخم دل من خورده ترک از کس و ناکس بیگانه شنیدم متلک رحمت الله علی الحب حسین بن علی سر زینب به سلامت حرف مردم به درک