سفیر حسینم که تو شهر کوفه خدایا غریبم
حسین سیب سرخیپسندیدن7
بازدید4.7K
سفیر حسینم که تو شهر کوفه خدایا غریبم تو این کوچههای پُر از درد ومحنت بدون حبیبم زِ اندوه یارم زده بر دل من زِ غصّه شکوفه زِ دارُالعِماره بگویم به ناله: میا سوی کوفه خدایا چه گویم که این قوم نامرد حیایی ندارند پس از مرتضی بر عزیزان زهرا وفایی ندارند حذر کن از این شهر که حرف و سخنها فراوان شنیدم تو دستای این قوم یا شمشیر و دشنه یا نیزه میدیدم حسینم حسینم... یه چیزی شنیدم تو بازار کوفه که لرزیده پاهام یه دختر با اصرار میگفتش به باباش که گوشواره میخوام یه نامردی میگفت: چه کارا که دارم با تیغ و با گردن میشینم رو سینه موها رو میگیرم سر رو میبُرم من یکی دیگه میگفت که آتش زنم من به باغ گل یاس یکی خنده کرد گفت که نقشه کشیدم برا چشم عباس