سفیر حسینم که تو شهر کوفه خدایا غریبم
حسین سیب سرخیپسندیدن8
بازدید2.6K
سفیر حسینم که تو شهر کوفه خدایا غریبم تو این کوچههای پُر از درد و مهنت بدون حبیبم زِ اندوه یارم زده بر دل من زِ غصّه شکوفه زِ دارلإماره بگویم به ناله میا سوی کوفه خدایا چه گویم که این قوم نامرد حیایی ندارند پس از مرتضی بر عزیزان زهرا وفایی ندارند حذر کن از این شهر که حرف و سخنها فراوان شنیدم تو دستان این قوم یا شمشیر و دشنه یا نیزه میدیدم یه چیزی شنیدم تو بازار کوفه که لرزیده پاهام یه دختر با اصرار میگفتش به باباش که گوشواره میخوام یه نامردی میگفت چه کارا که دارم با تیغ و با گردن میشینم رو سینه موها رو میگیرم سرو میبُرم من یکی دیگه میگفت که آتش زنم من به باغ گل یاس یکی خنده کرد گفت که نقشه کشیدم برا چشم عباس