سفر کردم تا مدینه
ابوذر روحیپسندیدن5
بازدید16.4K
سفر کردم تا مدینه رفتم، تا اوضاع رو ببینم یا لَلعجب چه محشر بود! خود جبرائیل با جمعی در حال رفت و آمد به سمت خونهی حیدر بود یه ماهِ کامل تو آسمونا بود اما ماه اصلی تو آغوش پیمبر بود میدیدم ملائک با هم، که به سجده هِی میافتند همهی در و دیوارا، یا حسن حسن میگفتند حسن قرآنه، میگم حسن جانانه حسن بگو که اسمش نشونهی ایمانه حسن مصداق کرامت و عرفانه بیا که امشب، بازارِ عیدی دادن داغه حسن یا مولا، (حسن حسن یا مولا) ۳... درِ خونه تا دمِ سحر وا بود هر چی میومد مهمونِ جدید بازم جا بود میزد بارون، دونه دونه تو جایی که تموم صحراهای مدینه دریا بود یه حیدر پیش حضرت زهرا و یه حیدر دیگه توی، آغوش زهرا بود قطرهم و تو اقیانوسم، بیمحبّتش میپوسم یا حسن رو پرچم باشه، پرچمو خودم میبوسم شبِ مسکینه، سفید چقد رنگینه حسن روی لبهای شیرِ عرب، شیرینه کرم سرشاره، خدا هوامو داره از حسنیها قطعاً عذابو برمیداره