سفر خوبه نه اینجوری غریبونه با خون دل
علی اکبر حائریپسندیدن15
بازدید18.1K
سفر خوبه، نه اینجوری غریبونه، با خون دل از این کوچه، به اون کوچه از این منزل، به اون منزل ما رو با رنج و مکافات آوردن دقیقا بدترین اوقات آوردن پشت دروازهی ساعات آوردن ما رو نامردای بد ذات آوردن خولی و شمر و با سادات آوردن جلو سادات، خیرات آوردن سرو زدن، روی نیزهها حسینِ من، بِمنِ العزا مگه از یاد من میره الهی کور شه چشماشون چقدر اینجا یهودی هست چقدر تنده نگاهاشون ما رو از کوچههای تنگ رد کردن از میون ساز و آهنگ رد کردن بیجهاز با شتر لنگ رد کردن سیلی خوردم و چشام تار شد داداش نوبت اشک علمدار، شد داداش خواهرت راهیِ بازار، شد داداش مناسبم نبود این فضا حسینِ من، بِمنِ العزا... خبر داری، تو اون بزمی که من رفتم شرابم بود خبر داری، جلو اَنظار سرِ آستین حجابم بود یوسفو دوباره تو چاه انداختن واسمون یک مهمونی راه انداختن دخترات میترسیدن، میلرزیدن دلقکها جلو حرم میرقصیدن سرِ بازار که رفتیم سرم داد زدند چشمشان کور همه قصد تماشا دارند جگرم سوخت، زمانی که رقیه میگفت عمّهجان این همه دختر همه بابا دارند خواهران جلیله را بردند، دختران قبیله را بردند دستبسته عقیله را بردند ای عهدهدار مردمِ بیدست و پا حسین