سر پیری چه به روز پدرت آوردی گریهام باعث خندیدن یک لشکر شد پسرش را عمرسعد نشانم میداد خندههایش به خمیده شدنم مضطر شد بغلت کردمو دیدم که تنت ریخت بههم چشم بر هم نزده، دشت پُر از اکبر شد
پس از بررسی نمایش داده میشود
هنوز نظری ثبت نشده