سرنیزهای که رأس تو را بارها شکست
مهدی اکبریپسندیدن12
بازدید8.5K
سرنیزهای که رأس تو را بارها شکست از دختران تو چقدر دست و پا شکست دروازه غلغلهست به دادم برس حسین بین سر و صدا کمرم بیصدا شکست ما را شناختند ولی خیره میشدند قلبم زِ چشم طایفهای آشنا شکست زخم عمیق روی سرم را نگاه کن باور نمیکنی که بگویم کجا شکست من محو پیچ و تاب سرت روی نِی شدم سنگی به من رسید و سرم بیهوا شکست پیرزنی تمام تنم را سیاه کرد آنقدر با عصا به تنم زد عصا شکست یک عدّه دور مَحمل ما مست کردهاند بغض گلوی قافله را خندهها شکست نان بین کودکان حرم پخش میکنند خیرات اهل شهر غرور مرا شکست هر کس رسید چنگ سوی معجرم کشید با ناسزا وقار مرا بیحیا شکست