سر اولاد مرا در بغلم زنده بریدم
حیدر خمسهپسندیدن12
بازدید1.1K
سر اولاد مرا در بغلم زنده بریدند من ولی رو به خدا، دَم به شکایت نکشیدم شمر هو کرد، سنان عربده زد، حرمله خندید هیچ روزی به خدا این همه غربت نکشیدم گلوی اصغر و بازوی مرا تیر به هم دوخت تیر را از گلوی دوخته، راحت نکشیدم