سر شب تا سحر یکریز با معشوق نجوا کن
محمد ابراهیمی اصلپسندیدن9
بازدید9.3K
سرِ شب تا سحر، یکریز با معشوق نجوا کن اگر پرسید عاشق بودهای، با اشک حاشا کن بگو با یار، غیر از اشک چیزی در بساطم نیست بگو احوال من را، از دو چشمانم تماشا کن عطابم گر کنی، جایی ندارم غیر آغوشت به رسم هاربٌ منکَ الیک، آغوش خود وا کن برای جرم فرزندش، به قاضی رو زند مادر برای روزدن پیش خدا هم، رو به زهرا کن به خدا بَده برا یه پهلوون حرف خونهش افتاده سر زبون این علی، علیِ سابق نمیشه داره میمیره زنش جوون جوون بِفاطمه الهی العفو... چو طفلی دور از دامان مادر، سخت لجبازم ز مادر مهربانتر، با منِ نوپا مدارا کن پُر است این قبرها، از عاشقان بیحرممُرده حرم قسمت نبود آقا، مرا مابِینشان جا کن بسوزان هر طریقی باب مِیلت بود، خود دانی فقط خاکسترم را، رو به سوی کربلا ها کن به هرکس که شب جمعه حرم میرفت، میگفتم دل گمگشتهی من هم همانجا بود، پیدا کن لبی که بیستشب مهمان خان ربّنا بوده نوای ربّنای امشب را وا علیّا کن صدا زد ابن ملجم را، از او انتظاری داشت بیا و زخم سیسال مرا، امشب مداوا کن به گریه گفت زینب یا نرو، یا لااقل بابا خودت بسپار به کوفه، که با زینب مدارا کن موندی بلاتکلیف، داغ تو پیرم کرد روز بیابون داغ، شب بیابون سرد کسی نیست شبا، چیزی بندازه روت هنوز خون تازه میاد از گلوت (لباست رو بردن بره آبروت) ۲ بیآبرو شه لباس کهنهتو میخواد کجا بپوشه هلهله میکرد پیرهنتو میبرد و بازم گله میکرد سرِ پیراهنت، گریهی ما را درآوردند میان این همه کشته، چرا تنها تو عریانی