سخن اهل عشق این سخن است
ابوذر روحیپسندیدن16
بازدید1.9K
سخن اهل عشق این سخن است کربلا در احاطۀ حسن است هر کسی رو به کربلا کرده باطناً رو به مجتبی کرده بزم ما را حسن فراهم کرد او حسین را عزیز عالم کرد اینهمه مجلس مصیبتها پرچم یا حسینِ هیئتها (خیرها را به ما حسن داده او به ما إذن سوختن داده) ۲ میوۀ نور میدهد شجرش ای به قربان هر دو تا پسرش با حسن جانِ تازه میگیریم امشب از او اجازه میگیریم که بگویم ز جلوۀ آن ماه (مددی یا جناب عبدالله) ۲ **** گرچه تنهاست عموجان و سراپا خشمم عمهجان، هرچه بگویی تو به روی چشمم به شهیدان حرم، دلهره دارم نرسم دست من را تو گرفتی که به یارم نرسم ای که عزت همهاش در نظر رحمت توست آن چه خیر است برایم به خدا حکمت توست خودت ای عمۀ سادات بگو تا چه کنم؟ بغض پنهان شده در بین گلو را چه کنم؟ عمویم روی تراب است، به خود میپیچد جگرش تشنۀ آب است، به خود میپیچد بنشینم ز تنش پیرهنش را ببرند رمق آخر مانده به تنش را ببرند گرگها دور تن مختصرش ریختهاند چند تایی ته گودال، سرش ریختهاند آه، عمامۀ جدش ز سرش افتاده شمر با خنجر کُندش شده است آماده من نمُردم که کسی سنگ به سویش بزند نانجیبی برسد، دست به مویش بزند منم عبدالله و مجنون اباعبدالله قتلگه پر شده از خون اباعبدالله حرمله، شمر، سنان، خولی و اخنس، همه را دور سازم، برَهانم پسر فاطمه را دست خود را جلوی تیغ سپر میسازم سر خود را به فدای سر او میبازم عمه جان، تاب ندارم که بمانم دیگر میزنم مثل ابالفضل به قلب لشگر جد من، شیر اُحد، حیدر خیبر شکن است ذکر طوفانیِ من ذکر أنا ابن الحسن است رفتم و در دل گودال دلیری کردم بین روبَه صفتان یک تنه شیری کردم ایستادم به روی پنجه، روی پاهایم حرمله دوخت تنم را به تن مولایم نام بابا حسنم بین گلو جان دادم چه یتیمانه روی پای عمو جان دادم آه عمه بنگر، روضه چه مبسوط شده خون من با پسر فاطمه مخلوط شده **** نیست چون هیچکسی دور پیمبرزاده همه امّید عمو کیست؟ برادرزاده اکبرت نیست ولی غیرت من مانده هنوز گرچه افتاده ابالفضل حسن مانده هنوز یازده سال عمو جان پدر من بودی مثل پروانه فقط دوروبر من بودی بیشتر از علیاکبر نظرت بر من بود جای من مثل پسرهات بر آن دامن بود زودتر از پسرت لقمه به من میدادی با تماشام سلامی به حسن میدادی حال امروز چه رخ داده امیر دو سرا؟ میسپاری به حرم تا که بگیرند مرا؟ فکر کردی که بدون تو حرم میمانم؟ بیخیال تن زخم پدرم میمانم؟ دارم از دور به اوضاع تنت مینگرم نیزهای بر کمرت خورد که خم شد کمرم صورتت زیر لگد مانده و پاخورده شده سینهات از اثر چکمهای آزرده شده نیزه را داخل پهلوی تو کج میکردند بعد با هم به سر قتل تو لج میکردند حسنیها همه یک روضۀ سنگین دارند همه یک خاطره با بازوی خونین دارند