سخت در نفس خود گرفتارم
سیدرضا نریمانیپسندیدن11
بازدید1.4K
سخت در نفس خود گرفتارم نیست جز معصیت در این بارم دور افتادم ز آغوشت تو به فکر منی و من زارم فیض آمده است و من کورم نور آماده است و من نارم با تو بودم ولی عوض نشدم این همه با گلم ولی خارم مثل خوبان به من محل دادی نه نگفتی که من گناهکارم اما چه کنم با گناه بسیارم چه کنم، چه کنم، چه کنم عمر رفت و عجل رسید و هنوز بندهی زرق و برق بازارم سر شب آمدهام که عرض کنم عذرخواهم خدای غفّارم تو دوای منی، تو دوای منی شفای منی نظری کن که سخت بیمارم آخ به سرم فکر کربلا زده است به هوای حسین بیدارم کربلای مرا ضمانت کن برسان تربتی ز دلدارم فاطمه امشب آمده به حرم آرزومند شام دیدارم نالهی یا بُنَیَ خواهد زد به تنت هر که آمد زد اهل کوفه چرا نفهمیدند به بزرگان لگد نباید زد تو بریده بریده جان دادی خنجرش را کشید و ممتد زد حرمله بر گلوت محکم زد و سنان بر دهان تو بد زد