سحر شد ظهر شد شب شد
مهدی رسولیپسندیدن14
بازدید200+
سحر شد، ظهر شد، شب شد نشستم از نگاه او ببینم، پیکرم تب شد گمان کردم که او در غالب یک شهر میگنجد مضامین را به دریا ریختم، دریا لبالب شد (مفسرها به شرح خطبهاش دفتر کم آوردند)۲ همین که خطبه خواندش که مورخها مرکب شد (نبردند آن هزاران تیغ بُران سهمی از تاریخ)۲ فقط یک خطبه زینب خواند و آن یک خطبه مکتب شد (دری را جز در بیت علی هرگز نکوب ای دل)۲ که جبرئیل هم تا رد شد از این در مقرب شد و زهرا هستی خود را به نام مرتضی میکرد (گواه این که نام دختر او نیز زینب شد)۲ هرچند نام نیک فراوان شنیدهایم نامی به با شکوهی زینب ندیدهایم پیوند عقل و روشن و بیداری دلم شاگردی تو کرده که استاد کامل است قانون عقل و عشق جهان را بهم زند وقتی عقیلهالعرب از عشق دم زند