سحر آمد كبوتريم همه
حاج محمدرضا بذریپسندیدن1
بازدید1.1K
سحر آمد، كبوتريم همه اكثراً ناز میخريم همه عاشقی دردسر كشيدن داشت غالباً ما گرانسَريم همه به گريبان ما نگاه نكن جامه از شوق، میدَريم همه به پدر مادر تو مديونيم رعيت هستيم، نوكريم همه كُنهِ الله اكبريد شما ما گدايانِ اكبريم همه بردنِ نام تو طَرَب دارد گر نميرد كسی، عجب دارد ***** سَلَّمَ الله لطف دستانت كَثَّرَ الله لقمهی نانت عوضم کرد گوشهى چشمت طَيِّبَ الله بر دو چشمانت من و غير از شما، مَعاذَ الله قَدَّسَ الله عشقِ سوزانت هر چه میخواستیم، دو چندان داد نَوَّرَ الله بيتِ احسانت بس كه مَمسوسِ ذات، جلوه شدی قُل هُوَ الله شد غزلخوانت حضرتِ مرتبط به ذاتُ الله أشهَدُ أنَّکَ صِراطُ الله وَ فَدَيْناه جُرعهنوشِ دَمت و إذَا الشَّمس میدهد قَسَمت ما به إنَّ اصْطَفا گرفتاريم مصطفی هم به ابروانِ خَمت بیجهت نيست جلوهی حَسَنيت مجتباییست سفرهِى كرَمت ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک هر چه گوييم، باز هست كَمت ای وَرا از سخن، علیاكبر همهى پنج تن، علیاكبر ***** در نگاهت شراب ريختهاند جَذبهی مستجاب ريختهاند دورِ مِيخانهى لبت چقدَر مستِ خانهخراب ريختهاند خون ما را به پای خوب كسی بی حساب و کتاب ريختهاند زير سجّادهى نماز شبِ تو زبرجدّ ناب ريختهاند كیست غير از تو اينهمه حیدر؟! در رگت بوتراب ريختهاند ای جلالت تمامقد زهرا خندههای تو مىشود زهرا ***** كوثر آوارهی تو، زمزم هم عِيش بیچارهی تو شد، غم هم همه دورِ سرِ تو میگردند نوح و هود و خليل، آدم هم بی تو یک دَم نمیتوانم، نه نه، اضافیست بی تو یک دَم هم لیلةالقدرِ ما ولادت توست روضهى هشتمِ مُحرّم هم محو تو هم حسين، هم زينب عاشق تو خودِ خدا هم، هم كربلا نام توست سرتاسر مستِ پايينِ پاست، بالاسر ***** نغمهی نابِ نوبهارى تو ما كويريم تا ببارى تو یک بنىهاشمند در طلبت كُشته مُرده زياد دارى تو اسداللهزادهاى حتماً يِكّهتازى و تکسوارى تو ابرويت، گيسويت، لبت، چشمت صاحب چند ذوالفقاری تو؟! اَوَلَسْنا عَلَی الْحَقَت میگفت صاحب منبرِ قِصاری تو نوكرىِ تو شد نشانىِ ما ای به قربانِ تو، جوانى ما ***** از لبت آبشار، بوسه گرفت پدرى بیقرار، بوسه گرفت عمّهات با نواى لالایی از تو در گاهوار، بوسه گرفت عطشِ كامِ تو بهانه شد و لبت از كامِ يار بوسه گرفت دیدی آخرسَرت نظر خوردی از تنت نيزهدار بوسه گرفت ارباً اربا شدی، به اين معناست نيزهاش چندبار بوسه گرفت دست و پايى زدی، دلی خون شد عمّه از خيمهگاه بيرون شد ***** مرغِ بِسمل بدونِ پَر سخت است گريهى دیدگانِ تَر سخت است ديدنِ دست و پا زدنهايت وسطِ اينهمه نظر سخت است ديدنِ شاه بر سرِ زانو به تو سوگند بيشتر سخت است بينِ اين خندهها و هلهلهها وَلَدی گفتنِ پدر سخت است پیش چشمِ پدر، به روی زمين تنِ پاشيدهى پسر سخت است از بنیهاشم او عبا میخواست پیرمردی غمين عصا میخواست