سحر آمد کبوتریم همه
علی نجفیپسندیدن2
بازدید1.4K
سحر آمد کبوتریم همه اکثرا ناز میخریم همه عاشقی دردسر كشيدن داشت غالباً ما گِران سَريم همه به گريبانِ ما نگاه مكن جامه از شوق میدريم همه به پدر مادرِ تو مديونيم رعيت هستيم ، نوكريم همه كُنهَ الله اكبريد شما ما گدايان اكبريم همه بردن نام تو طَرَب دارد گر نميرد كسی عجب دارد سَلَّم الله لطف دستانت كَثَّر الله لقمه نانت عَوَضم کرده گوشهی چشمت طَيِّب الله بر دو چشمانت من و غير از شما مَعاذَ الله قَدَّسَ الله عشقِ سوزانت هرچه میخواستم دو چندان داد نَوَّرَ الله بِيت احسانت بَسكه مَمْسوسِ ذات جلوه شدی قُل هو الله شد غزلخوانت حضرت مرتبط بذاتُ الله اَشهد اَنّك صِراطُ الله وَ فَدَيْناه جُرعه نوشِ دَمت و اِذا الشّمس میدهد قَسَمَت ما به إِنَّ اصْطَفا گرفتاريم مصطفی هم به اَبروانِ خَمَت بیجهت نيست جلوهی حَسَنيت مجتباييست سفرهِی كَرَمت خوش اذان حسين ، والِه شد مأذنه زيرِ سايهی علمت ما عَرَفناكَ حَقَّ مَعرِفَتِك هرچه گوييم باز هست كَمت اى وَرا از سخن علی اكبر همهی پنج تن علی اكبر در نگاهت شراب ريختهاند جَذبهی مستجاب ريختهاند دورِ مِیخانهی لَبت چِقَدَر مستِ خانه خراب ريختهاند خون ما را به پای خوب كسی بیسوال و بی جواب ريختهاند زير سجّادهی نمازِ شبِ تو زِبَرجدّ ناب ريختهاند كیست غير از تو اين همه حیدر در رَگت بوتراب ريختهاند ای جلالت تمام قد زهرا خندههای تو مىشود زهرا كوثر آوارهی تو، زمزم هم عِيش بيچارهی تو شد، غم هم همه دورِ سرِ تو میگردیم نوح و هود و خليل و آدم هم بی تو يك دَم نميتوانم ، نه نه ، اضافيست بی تو يك دَم ، هم لیلة القدرِ ما ولادت توست روضهى هشتمِ محرّم هم مستِ تو، هم حسين، هم زينب عاشق تو، خودِ خدا هم، هم كربلا نام توست سرتاسر مست پايينِ پاست، بالا سر نَفخۀ نابِ نوبهارى تو ما كويريم، تا بِبارى تو يك بنىهاشمند در طلبت كُشته مُرده زياد دارى تو اسدُ الله زادهاى حتماً يِكّهتازى و تكسوارى تو اَبرويت ،گيسويت، لبت، چشمت صاحب چند ذوالفقاری تو اَوَلَسْنا عَلَي الْحَقَت ميگفت صاحب منبرِ قصاری تو نوكرىِ تو شد نشانىِ ما اى به قربانِ تو جوانى ما از لبت آبشار، بوسه گرفت پدرى بیقرار، بوسه گرفت عمه ات با نواىِ لالايی از تو در گاهوار، بوسه گرفت عطشِ كامِ تو بهانه شد و لبت از كامِ يار بوسه گرفت دیدی آخر سَرَت نظر خوردی از تنت نيزهدار بوسه گرفت اِرباً اِربا شدن بدين معناست نيزهاش چندبار بوسه گرفت دست و پايى زدی دلی خون شد عمه از خيمهگاه بيرون شد مرغِ بِسْمِل بدونِ پر سخت است گريهى دیدگانِ تر سخت است ديدن دست و پا زدنهايت وسط اين همه نظر سخت است ديدنِ شاه بر روى زانو به تو سوگند، بيشتر سخت است بين اين خندهها و هلهلهها ولدی گفتنِ پدر سخت است پیش چشمِ پدر به روی زمين تنِ پاشيده ى پسر سخت است از بنیهاشم او عبا میخواست پیرمردی غمين، عصا میخواست