سایهای بر سرما از پر و بالش کافیاست
محمد کمیلپسندیدن2
بازدید200+
سایهای بر سر ما از پر و بالش کافی است تا محرم شود این ماه، هلالش کافی است عمر او عمر ازل تا به ابد هست ولی تا که ویرانه شود شام، سه سالش کافی است فاطمه زینب و زینب شده او، پس چه عجب تا بسوزد همه را غرق جلالش کافی است تا به حق آسیه و مریم و هاجر پرسند به خداوند فقط کاف کمالش کافی است هر چه میخواستم از سفرهی بیبی بردم که مرا از دو جهان نان حلالش کافی است کمر ظلم شکستیم که او گفت به ما تا ابد یک نفس حیدر و آلش کافی است شب قدر است عجب نیست اگر گم شده است اوج شبهای محرم شب سوم شده است از ازل سیرهی ما سوز غمت را برداشت سر ما تهفهی خاک قدمت را برداشت تربتی خواسته بودم که شفایم بدهد مادرم آمد و خاک حرمت را برداشت هر زمان خورده زمین زانوی من با پرچم پدرم باز دوید و علمت را برداشت خواست حرزی بنویسد که ببندد بازو بیتی از مرثیهی محتشمت را برداشت به شب سوم این ماه قسم دختر شاه بیشتر از همه بار کرمت را برداشت یا رقیه سلام علیک