سالها چیزی به نام زندگانی داشتم
سید جواد ذاکرپسندیدن10
بازدید200+
سالها چیزی به نام زندگانی داشتم عالمی آشفته با نام جوانی داشتم آرزوئی، حسرتی، خوابی، خیالی، قصهای یک چنین چیزی به نام زندگانی داشتم خندهای از جهل و مستی داشتم بر لب از آن غفلتی از غم به نام شادمانی داشتم در فراغهای جهان از تنگ چشمیهای خلق خاطری آسوده از بی آشیانی داشتم دوش دل را بر ملالی یافتم خانه چون ماتم سرایی یافتم گفتم ای دل چیست هان !آخر بگو گفت بوی آشنایی یافتم خواستم تا دل نثار او کنم زان که جانم را سزایی یافتم پیش از من جان بر او رفته بود گر چه من بی جان بقایی یافتم آن بقا از جان نبود از عشق بود زانکه عشق جانفرایی یافتم گر چه زلف او گره بسیار داشت هر گره مشگل گشایی یافتم