نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

گاهی فقط باید به فکر پر زدن بود گاهی به قانونها نباید اعتنا کرد غیر از سفر وقتی که راه دیگری نیست باید تمام مرزها را جا به جا کرد آقا سلام از راه دوری آمدم تا از این به بعدم را به تو نزدیک باشم هرچند همرنگ شبم اما محال است در محضر خورشید هم تاریک باشم ما دوستت داریم ما دوستت داریم ما یعنی همه شهر در عشق این مردم به تو چون و چرا نیست یک گوشهی خلوت حوالیِ ضریحت نصفِ جهانِ دیگرِ هر اصفهانیست یاد تواَم هر روز راس ساعت عشق در راه ترکِ خانه و در راه برگشت من زائری هستم که میآید زیارت از اصفهان هر روز رأس ساعت هشت از رو به رویم یک کبوتر پر زد و رفت شاید به قصد رفتن مشهد پریده بوی حرم پیچیده در کوچه خیابان انگار که آقا سلامی را خریده
هنوز نظری ثبت نشده