ز یک سو غارت معجر ز هم پاشیده افکارم
علی اکبر زادفرجپسندیدن11
بازدید900+
ز یک سو غارت معجر ز هم پاشیده افکارم صدا آمد برادر، با خودم گفتم حسن اینجاست تیر باران که شدی یاد حسن افتادم برادر خواندیام هم اولین هم آخرین بارم همیشه ماه را مردم میان آسمان جویند ولی من ماه خودم را باید از این خاک بردارم به دامانم سرت را سعی کن ثابت نگه داری گر سرت را سر زانو بکشم میریزد هم از رویم هم از مویم چنان باران ببارد خون به چشمم تیر وقتی زد، زد از پشت سرم حسین، وای... به دامانم سرت را سعی کن ثابت نگه داری که من با احتیاط این تیر از چشمت برون آرم گر سرت را سر زانو بکشم میریزد بهترین کار همین است که دستت نزنم دست من گر بخورد پیکر تو میریزد