ز کوچههای شهر غم
محمد ابراهیمی اصلپسندیدن37
بازدید8.8K
تو کوچههای شهر غم شدم یه سرگردون آقا کوفه پُره از نامحرم زینبو برگردون آقا تو هر گذر اینجا حرفِ نیزه و شمشیره برگرد به جای گل تو دستاشون، طناب و زنجیره برگرد از چشای کوفه رفته حیا همه جا گرفته رنگِ ریا تو رو جونِ زینب کوفه نیا..... یه کاروان از بالای دارالاِماره میبینم لبای خشک شیش ماهه، یه مَشک پاره میبینم یه کاروان میبینم که عَلم تو دست سقاشه یه خواهری که دل خوش به، برادر و مَحرمهاشه منی که نوشتم نامه بیا به خدا ندیدم اینجا وفا تو رو جونِ زینب کوفه نیا..... چه گرمه روزای این شهر، چه سرده شبهای کوفه یه پیرزن میگفت اینجا، به بیوفایی معروفه نیا که سنگای کوفه، برای شکستن آمادن زنا به مرداشون آقا، سفارش مِعجَر دادن نیا کوفه برگرد سروَر من فدای سرت آقا شد سر من سوی تو سلام آخر من تو رو جونِ زینب کوفه نیا.....