زنی آنسان که خورشید است سرگرم مصابیحش
سعید خرازیپسندیدن1
بازدید1.2K
زنی آنسان که خورشید است سرگرم مصابیحش که باران نام او را میستاید در تواشیحش جهان آرایه دارد از شگفتیهای تلمیحش جهان این شاه مقصودی که روشن شد ز تسبیحش ابد حیران فردایش، ازل مبهوت دیروزش ندانم عالم ثبت شد در لوح محفوظش چه بنویسم از آن بیابتدا، بیانتها، زهرا ازل زهرا، ابد زهرا، قَدَر زهرا، قضا زهرا شگفتا فاطمه! یا للعجب! واحیرتا! زهرا چه میفهمم من از زهرا و ما أدراک ما زهرا مرا در سایهی خود بُرد و جوهر ریخت در شعرم رفوی چادرش مضمون دیگر ریخت در شعرم مدام او وصله میزد، وصلهی دیگر بر آن چادر که جبرائیل میبندد دخیلِ پَر بر آن چادر ستون آسمانها میگذارد سر بر آن چادر تیمّم میکند هر روز پیغمبر بر آن چادر همان چادر که مأوای علی در کوچهها بوده است کمی از گرد و خاکش رستخیز کربلا بوده است غمی در جان زهرا میشود تکرار در تکرار صدای گریه میآید به گوشش از در و دیوار تمام آسمانها میشود روی سرش آوار که دارد در وجودش روضه میخواند کسی انگار برایش روضه میخواند صدایی در دل باران که یا أماه أنا المظلوم، أنا المقتول، أنا العطشان خدا را ناگهان در جلوهای دیگر نشان دادند که خوبِ آفرینش را به زهرا ارمغان دادند صدای کودکش آمد، تمام عرش جان دادند ملائک یک به یک گهوارهی او را تکان دادند صدای گریه آمد، مادرم میسوخت در باران برای کودک خود پیرُهن میدوخت در باران وصیت کرد مادر، آسمان بیوقفه میبارید حسینم هر کجا خُفته، قدم آرام بردارید تن او را به دست ابری از آغوش بسپارید جهان تشنهست، بالای سر او آب بگذارید زمان رفتنش فرمود: میبخشید مادر را کفنهایم یکی کم بود، میبخشید مادر را