زندان رواق روشنی شد غرق نورت
سیدمهدی میردامادپسندیدن14
بازدید6.6K
زندان، رواق روشنی شد غرق نورت دیوارها نمناک از شرمِ حضورت دهلیزها مستاند هنگام عبورت زنجیر، تسبیحی به دستان صبورت این بندها در بندِ زلف دلپذیرت موسای در بندی و هارونها اسیرت یوسف که ترس از تنگیِ زندان ندارد جانِ جهان است او، غمِ کنعان ندارد سیمرغِ عاشق، فکر آب و نان ندارد زندان توان بستنِ مردان ندارد عاشق دلش دریاست حتی کنج زندان تصویری از دنیاست حتی کنج زندان ای هفت دریا خیره در پهنای صبرت هفت آسمان یک برکه در دریای صبرت ای هفت شهرِ عشق در معنای صبرت زانو زدند ایّوبها در پای صبرت آقا به این حجم بلا عادت ندارم باید بگویم شاعرم طاقت ندارم