زمینه مقتل | نگران بودی
سید محمدرضا نوشهورپسندیدن0
بازدید37
نگران بودی زیر پای سنان بودی خاتم آوردی چون فکر ساربان بودی دم مغرب بود انگار ذبح تو واجب بود پیرهن و بردن اوضاعت نامنسب بود زیر و رو کردند هی پنجه توی مو تا که آب خواستی سر نیزه تو گلوت کردند چی بگم داداش ای دردت به سرت داداش خنجرش کنده رگهات ریخته به هم داداش دو خط احکام یادش بده اسلام یادش بده که بدونه تشنه لب سر نبره دو خط احکام یادش بده اسلام یادش بده که جلو چشمای مادر نبره منو عذاب میده به مرکبا آب میده تو رو صدا که میزنم شمر جواب میده تازه نفس اومد خود شبث اومد یه پیرمرد بیحیا عصا به دست اومد شرعا، عرفا سر و از پشت نمیبرند زود راحتش کنید رو تنش پا نذارید کمتر اذیتش کنید پیراهنش رو نه میدونید کیه میخواید هتک حرمتش کنید ای نامسلمونا باید اول بکشید بعد غارتش کنید خنجر نمیبره هیچکسی قربونی رو تشنه سر نمیبره