زره به پیکر ابن الحسن عبایش شد
روح الله رحیمیانپسندیدن16
بازدید7.3K
زره به پیکر ابن الحسن، عبایش شد طنین سبز حسن جان، نوای نایش شد خروش رزم علی، بانگ ربنایش شد بلای ازرق شامی و بچههایش شد دوباره زنده نمودهاست، یاد حیدر را به چار ضربه بهم ریخت، چار پیکر را ز هُرم غرش قاسم، گلو به وجد آمد ز آب چشم تر او، وضو به وجد آمد ز شربت عسل او، سبو به وجد آمد ز رزم بی مَثَل او، عمو به وجد آمد همان دَمی که دم تیغ او، به ازرق خورد حسین وقت تماشای او، چه حظی برد خیال کن که قناری به در خورَد، سخت است بلند مرتبه طفلی، نظر خورَد سخت است هزار نیزه، فقط یک نفر خورَد سخت است تنی که بی زره باشد، تبر خورَد سخت است حروف حلقی او را، به آه بندش کرد رسید نیزهای و، از روی زین بلندش کرد امان ز سنگ مهیبی، که خورد بر دهنش گرفت تیغ حرامی، به بال پر زدنش ز بس که مرکب شامی گذاشت پا به تنش شبیه موم عسل، حفره حفره شد بدنش فرات کوچک این دشت، قد دریا شد به زیر سم عدو قد کشید، رعنا شد حساب کن، سر نیزهای قطور شوَد نفس نفس زدن راحتت، به زور شوَد تنی که هر طرفش، فرش صد عبور شوَد گمان نمیکنم آن جسم، جمع و جور شود چگونه در بغلش، جسم را مهار کند؟ حسین با بدنی له شده، چهکار کند؟ در بین آن دیوار و در، زهرا صدا میزد پدر دنبال حیدر میدوید، از سینهاش خون میچکید زهرای من، حلالم کن حیدر نیومد میزدنت، کاری از دستم بر نیومد همسایهها دیدن صداشون درنیومد تو هم راهی از این بهتر نداشتی کمک خواستی از فضه چون مادر نداشتی یک روز خوش، از بعد پیغمبر نداشتی از بعد کوچه روزی صدبار آرزو کردم که من، میمردم ای کاش چون که شنیدم هر کسی اون روز تو رو تو کوچه زد، گرفته پاداش ای داد بی داد سن و سالی که نداشتم مادرم تو کوچه افتاد ای داد بی داد هر دفه یادش میفتم میزنم با گریه فریاد حلالم کن مادر، افتادی دیدم من هر چی قد بلند میکردم نرسیدم در اومد از اون موقع، موهای سفیدم سادات مجلس خیلی شرمندم آخه باید بگم، زهرا رو بد زد مقتل نوشته پیش چشمای حسن، به مادر شما لگد زد از این به بعدش من نمیتونم دیگه این روضه رو بدم ادامه ای گریهکنها حرف آخرم یه خط روضه، گریز به شهر شامه دل شب تو صحرا، کمک نداره نامرد نزن، سهساله که کتک نداره این که دیگه قبالهی فدک نداره بی تو در بین حرم، بانگ عزا افتاده وای قاسم عوض وا عطشا افتاده چارهای کن که نمانند به روی دستم عمهات از نفس و نجمه ز پا افتاده گیسوی مادر تو، باز شده در خیمه تا که گیسوی تو، در دست بلا افتاده لشکری قصد طوافِ، تو رسید و زد شد بدنی حال در این سعی و صفا افتاده دست زیر تنت بردهام و میپرسم بین این ساقه، چرا اینهمه تا افتاده