زجر آنقدر مرا زد نفسش بند آمد
محمدرضا ناصریپسندیدن12
بازدید1K
چقدر سخته واسه اون که جاش رو دوش عباسه تو کاخِ یزید باشه بینِ چند تا مست و چند تا رقاصه دلم رو سوزونده مجلسش یادم مونده اوف بر این دنیا که مارو کشوند وسطِ این نامحرمها حُرمت مارو شکستن مردم اینجا پیش بابام صدقه میاندازن واسهما زجرو که میبینم باز شروع میشه یهو لکنت زبونم توی شلوغی شکست چندتا دندونم کاش دیگه بیشتر از این زنده نمونم زجر آنقدر مرا زد نفسش بند آمد