روضهی فاطمیه آمد باز
سید امیر حسینیپسندیدن7
بازدید500+
روضهی فاطمیه آمد باز روی زانو نهادهام سر رار باز گریهام بلکه تر کنم با اشک داغِ جانسوزِ قلب حیدر را پهلوانی که در همه تاریخ مثل او را ندیده چشم بشر کودکانه نشسته کنج حیاط خیره مانده به خونِ گوشهی دَر تکسواری که در صفوف نَبَرد تیغ نه نعرهاش یلان میکشت توی ایوان نشسته و با بغض میزند روی پای خود با مشت جهل اُمّت گرفت جانش را مهربانیش کار دستش داد غصّهی فاطمه زمینش زد غصّهی فاطمه شکستش داد شیرمردی که مرگ از او ترسید قاتلش قصّهی همین صبر است پیش چشم علیِ بیزهرا نه فقط خانه، این زمین قبر است معرکه، نعرهها، هیاهوها، شعلهها میخِ سرخِ روی دَر، بچهها، طعم تلخِ دلشوره پشت دَر رفت هستیِ حیدر ناگهان ضربه، ناگهان آوار شیشهی عمر بوتراب شکست فاطمه بین شعله گیر افتاد غنچهاش هم درون قاب شکست تپش قلب غیرتاللهی سینهی عرش را تکان میداد که علی زنده بود و فاطمهاش در دل شعله داشت جان میداد میخ از آتشِ سقیفه سرخ برگِ گل را به ساقههایش دوخت بهخدا تار و پود شیرِ خدا زنده زنده میان آتش سوخت