ابن الحسن هستم جگر دارم عموجان
حاج علی کرمیپسندیدن26
بازدید4.3K
ابن الحسن هستم، جگر دارم عموجان از دست و بازو من سپر دارم، عموجان من بیزره، یاد جَمَل را زنده کردم مانند بابایم، هنر دارم عموجان پای برهنه آمدم، تا سینهات را از زیر پای شمر بَردارم، عموجان از سَرگذشتن، سرگذشت عاشقان است شرمندهام پیش تو سَر دارم عموجان دستِ بُریده، حاصل دستِ شکستهست این ارث را از پشتِ در دارم، عموجان تیر از تَنَم رد شد، تَنَم را بر تَنَت دوخت خیلی برایَت دردسر دارم، عموجان اینجا پُر از شمشیر و تیر و سنگ و نیزهست از تنگی جایَت خبر دارم، عموجان با خنده من را بدرقه کن، جای گریه حالا که من شوق سفر دارم، عموجان ***** (آه دستِت بشکنه اینکه داری میزنیش ناموسِ مَنه کجا مردی بیهوا زن رو میزنه؟! آه دستِت بشکنه مادر زیرِ دَره سینه و میخِ در درگیر دَره این شکستگیها تقصیر دَره مادر زیرِ دَره حوراء رو میزدن علی میدید که زهرا رو میزدن چِشمو میبستن، هر جا رو میزدن حوراء رو میزدن آه گوشواره شکست بیحیا سیلی زد با هر دو دست مادرم روی خاک کوچه نشست آه گوشواره شکست) ... (گفته بودم که واسه تو جون میدم اگه پاش بیُفته برا تو خون میدم عاقبتبهخیرشدن همینه که من دارم رُو سینهی تو جون میدم من در حرَمت، اشارهها را دیدم مرگ همهی ستارهها را دیدم از اسب همین که بر زمین افتادی وا کردن گوشوارهها را دیدم) از دستها مپرس که با گوشها چه کرد حسین...