عکس امشب که خوش احوال تو را میبینم
حاج اسلام میرزاییپسندیدن1
بازدید100+
عکس امشب که خوش احوال تو را میبینم عصر فردا تَه گودال تو را میبینم آمدم تا که دلی سیر کنارت باشم شانه بر مو بزنی آینهدارت باشم چقدَر پیر شدی، از حسنم پیرتری از من خسته به والله زمینگیرتری مادرم بود که آگاه زِ تقدیرم کرد من اگر پیر شدم، پیری تو پیرم کرد عصر فردا به دل مُضطَر من رحم کنی ته گودال به چشم تَرِ من رحم کنی من ببینم که تو بیپیرهَنی میمیرم تکیه بر نیزهی غربت بزنی میمیرم آه، از سینهی پُر خون بکِشی میمیرم از دهان نیزهای بیرون بکشی میمیرم سرِ گودال من از هول و وَلا خواهم مُرد زودتر از تو در این کربُبلا خواهم مُرد پنجهی کینه به مویت برسد، من چه کنم؟ نیزهای زیر گلویت برسد، من چه کنم؟ بوسهی فاطمه بر حنجر تو میبینم خنجری کُند به پشت سر تو میبینم بین گودال و حرم عطر فروشم فردا تن عریان تو را با چه بپوشم فردا؟ چادرم هست ولی همسفرم شک دارم تا دَمِ اسب بماند به سرم شک دارم مُردم از غم بروم، فکر اسیری باشم قبل از آن فکر مهیای حصیری باشم *** مقتل میگه، میون قتلگاه چهها شد سر تو لبتشنه جدا شد پیکر بیسرت رها شد مقتل میگه برای غارتت رسیدن تنت رو هر طرف کشیدن پیکرتو همه دریدن با سرنیزه میزدن تو رو یه مشت مَرد هرزه