خورشید علی و دور قمر هم علی بوَد
مسعود پیرایشپسندیدن1
بازدید87
خورشید علی و دور قمر هم علی بوَد صاحب قضا علی و قدر هم علی بوَد در خانهی حسین علی باز هم کم است پیشِ حسین هرچقدر هم علی بوَد از هرچه داشت گفت به این فخر میکنم نامِ پدر علی و پسر هم علی بوَد ذکر علی تمامیِ اوقاتِ کربلاست بال نوافلش به سحر هم علی بوَد شش گوشه شد ضریحِ ذبیح خدا، ببین شش دانگِ عشق پیش پدر هم علی بود در گاهواره منتظر فتح کربلاست با این جلالتش هم به نظر علی بود جای علی که نرمترین جای عالَم است در روی سینه روی جگر هم علی بود هرکس علی نوشت خدا هست قیمتش آن که با علیست بنازم به غیرتش نامش علیست، هر قدمش سر بیاورید اصغر نه بعد او فقط اکبر بیاورید آری علی و دوش علمدار جای اوست شد وقت امتحان درِ خیبر بیاورید این خانواده کوچکشان هم بزرگ لست گفتم علی که چند دلاور بیاورید ما را بس است یک پَرِ قنداقهی علی ما نَه هزار عرصهی محشر بیاورید (حجم تیر آخر گرفتارت کرد خواب بودی حرمله بیدارت کرد) ***** گفتم علی و باز عزای رباب شد شرمندهتر حسین برای رباب شد در پیش حرمله سر خود کج نمودم و آتش به جان مُحرم گذاشتم خندیددشمر موقع منت کشیدنم من را ببخش هر چه که دارم گذاشتم پیش رباب راز مرا برملا مکن در بین خاک حجم تو کم کم گذاشتم دستت شکسته باد ببین آهِ خیمه را گم کرده بود شاه حرم راه خیمه را بادی وزید و دست به روی سرش کشید آتش دوباره بر جگر مادرش کشید تا ناله زد رباب رُخَش تازیانه خورد این داغ را برای علی اصغرش کشید از نیزهدار قرض گرفتند بچه را تا بعد چند روز کمی در برش کشید حالا که شیر داشت علی خوابِ خواب بود آرام بر لبان علی با پَرَش کشید حال رباب را زن شامی نگاه کرد آمد که ضجهای نکشد آخرش کشید تا که رقیه باز به گهواره فکر کرد یک پیرزن کنار گذر معجرش کشید میخواست طفل نعره زند ای حسینجان لب بسته بود با همهی حنجرش کشید روی رُباب را وسطِ آفتاب دید از روی نیزه سایهی خود را سرش کشید (پدر گردنش کج، پسر گردنش کج چقدر این دو از هم خجالت کشیدند) ****** داغت دمار از روزگار من درآورده عزیزم دستای کوچیکت توی این گرما چقدر سرده عزیزم آخه مگه تو مادر نداری با چی زدن که حنجر نداری چشماتو به من، دوختی عزیزم با تیرِ داغِ حرمله سوختی عزیزم واسه غریبیت، مادر هلاکه آخر گَلوت قبل از زبونت باز شد که ای وای ای وای ای وای پسرم منو ببخش، تو همه کس منی قنداقه نذاشت که راحت دست و پا بزنی ای وای ای وای ای وای روی دست مادرت، داری میخندی هنوز شده بودی تازه امروز، تو شش ماه و یه روز *** شام غریبان بود و دعوا بود بین بردن سر چندین نفر پشت حرم با نیزه شون دنبال اصغر اونقدر نامرد، نیزه زمین زد تا آخر از خاک، بچه دراومد دیدن سری که به مویی بنده باخنده گفت حتما امیرم میپسنده خنجر نمیخواست، این سر بریدن یک عده سر یک عده پیکر رو کشیدن ای وای ای وای ای وای مادرش گریه میکرد، دیگه ساکت نمیشد سر شیرخواره روی نیزهها ثابت نمیشد ای وای ای وای ای وای حوصله دیگه نبود، همشون خسته بودن سرِ بچه رو با معجر روی نی بسته بودن