ما اُمّت مسلمان در سِلکِ مصطفاییم
حاج عبدالله باقریپسندیدن1
بازدید95
ما اُمّت مسلمان در سِلکِ مصطفاییم محتاج این و آن نه، محتاج مرتضاییم در سایهسارِ زهرا ناموس کبریاییم عمریست زیر دِینِ الطافِ مجتباییم در خیمهی حسینیم خونخواه و جانفداییم هر بیرق حسینی همواره تکیهگاه است حِصنِ حَصین روضهست ، روضه پناهگاه است این اعتقادمان است اربابمان گواه است هرجا که روضه باشد با سر همه میآییم در خیمهی حسینیم خونخواه و جانفداییم ماییم و در هوای جانان نفس کشیدن درد و بلای او را تنها به جان خریدن از او به یک اشاره از ما به سر دویدن بیگانه با مذلّت، با رنج آشناییم در خیمهی حسینیم خونخواه و جانفداییم حُرّ و حبیب و مسلم، جُون و سعید و اَسلم هستند اُسوههای آزادگان عالم هَیهات مِنَّ الذّله آوای هر محرم با لشگر شهیدان همراه و هم صداییم در خیمهی حسینیم خونخواه و جانفداییم از روزگار فانی غیرت به جا بماند کفّار میروند و نام خدا بماند ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند آن ملتِ غیورِ مبعوث گشته ماییم در خیمهی حسینیم خونخواه و جانفداییم خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست این رسم جانفشانی آیینِ لشگر ماست هر کوچه و خیابان امروزه سنگر ماست جان بر کفانِ ایران عُشّاق کربلاییم در خیمهی حسینیم خونخواه و جانفداییم از سازش و اعتماد صحبت کنیم؟ هرگز در دستگاه شیطان خدمت کنیم ؟ هرگز ما با یزید دوران بیعت کنیم؟ هرگز مشتاق جان فشانی در بین جبهههاییم در خیمهی حسینیم خونخواه و جانفداییم سیدعلی که پای اهل ستم نیفتاد یک لحظه هم به فکر ترکِ حرم نیفتاد از دستِ رهبرِ ما هرگز علم نیفتاد قطعا که وامدار آن پیر باوفاییم در خیمهی حسینیم خونخواه و جانفداییم از گوشهی جماران تا خطّهی خراسان باید فقط بگرییم چون ابر در بهاران "کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران دلتنگ قائد خود، دلتنگ مقتداییم در خیمهی حسینیم خونخواه و جانفداییم لطف حسین ما را تنها نمیگذارد گر خلق وا گذارند او وا نمیگذارد مولا به کامِ غرقاب ما را نمیگذارد گریهکنانِ داغِ آقای نینواییم در خیمهی حسینیم خونخواه و جانفداییم ***** فقط با یک اشاره گریه میکرد پس از روضه دوباره گریه میکرد تمام عمر آقای شهیدم برای شیرخواره گریه میکرد برای شیرخواری که پَرِش سوخت دل اهل حرم پشتِ سرش سوخت به قدری اون سه شعبه داغ بوده که یک لحظه تمام پیکرش سوخت دلت را از بدی آکنده کردی زدی تیر و به اصغر خنده کردی الهی حرمله آتش بگیری پدر را از پسر شرمنده کردی تو با آن تیر که پرتاب کردی دلِ هر مادری را آب کردی به قبر کوچک میناب بنگر تو این کودککُشی را باب کردی لالایی لالایی... ***** لالایی طفل زبون بستهی من لالایی هی لباتو بهم نزن تا که یک لحظه تو خوابت ببره کاشکی دشمنا یه کم ساکت بشن ***** خدایا گنج با گنجینهام سوخت میان شعلهها آئینهام سوخت چنان مسمار به پهلو فرو رفت که محسن گفت مادر سینهام سوخت ***** داغت دمار از روزگار من درآورده عزیزم دستای کوچیکت تو این گرما چقدر سرده عزیزم آخه مگه تو مادر نداری؟ با چی زدن که حنجر نداری چشماتو به من دوختی عزیزم با تیر داغ حرمله سوختی عزیزم واسه غریبیت مادر هلاکه آخه گلوت قبل از زبونت باز شده عزیزم