دارد به روی چشم خود اَبروی حسن را
ابوذر روحیپسندیدن0
بازدید56
دارد به روی چشم خود اَبروی حسن را جانم، چقدَر میدهد او بوی حسن را اینقدر عقیله به سری شانه نمیزد بر شانهی خود ریخته گیسوی حسن را ای کاش گره وا شود از بند نقابش ای کاش نشانی بدهد روی حسن را * * * * تو یادگار شریف برادرم حسنی چگونه تاب بیارم که دست و پا بزنی گل بهار، تو را گردباد برده است چقدر سنگ به پیشانیِ تو خورده است بهجای آب به خُرد تو دشنهها دادند تمام لشکر دشمن سر تو افتادند غبار خُدعه چه با گیسوی کمندت کرد؟ رسید نیزه و از روی زین بلندت کرد بنا نبود به موی سرت حنا بزنی دهان نمانده برایت مرا صدا بزنی عزیززادهی خیمه، اصول قتلت چیست؟ که چهرهی تو عزیزم شبیه قبلت نیست همین که نالهی وا اُمّاه تو به خیمه رسید مسیر روضه به میخ و غلاف و کوچه کشید ببین که از غم تو دست عرش بر کمر است قد تو از قد سقای ما بلندتر است عموی پیر تو از دیدن تو جا خورده حریر جسم تو از چند نقطه پا خورده مرا اسیر غمی دلخراش کردی تو میان دشت بریز و بپاش کردی تو نبود باور من غرق سوز و ساز شوم برای نعش تو من عبانیاز شوم