وقتی کسی گمگشتهای را در سفر دارد
سعید کرمعلیپسندیدن5
بازدید1.1K
وقتی کسی گمگشتهای را در سفر دارد دائم دلش با بیقراری دردِسر دارد مشغول هر کاری که باشد، باز ممکن نیست یکلحظه از چشمانتظاری دست بردارد وقتی همه هستند، اما او که باید، نیست در باغ باشی یا قفس، فرقی مگر دارد؟ آه ای مسیحا کِی میآیی؟ بیتو این دنیا وضعی شبیه حال و روز محتضر دارد این دردِدلها هم همه از روی دلتنگیست ما بیخبر هستیم، او از ما خبر دارد * * * * از زندگی بدون تو سیرم یا اباصالح اصلاً میبینمت یا میمیرم یا اباصالح * * * * اومدم زیارتت با گریه، با زاری تو هنوزم وسط بازاری خیلی روضهی نگفته داری ای خانوم ناز درهای بسته را به نظر باز میکند بابَالحوائجی که شهید سهساله است ناز دختربچه را شمر و سنان برهم زدند استخوان گونه با سیلی ترک وا میکند * * * * سلام مادر، یهچند وقته که نیستی ولی هر شب جلو چشمامی انگار میام سمت صداتو، رُو سر من تموم خاطراتت میشه آوار برام سخته که میبینم تُو هیئت نشستند مادرا با دختراشون الهی دختراشون زنده باشند الهی غم نبیند مادراشون برام کفشهای خونیتو آوردن میذارم روی چشمام جای پاتو خدا لعنت کنه بمبی که نگذاشت برام یکصفحه از نقاشیهاتو میگن آقا بهشت هم پیشتونه مثل اون جشن تکلیفی که داشتین؟ شما که دستهجمعی خوبه جاتون چرا ما رو تُو دنیا جا گذاشتین؟ دلم وقتی که میگیره میامو میگم تُو روضه هر شب یا رقیه تصور میکنم توی بهشتی داری همبازی میشی با رقیه وقت بازی با رقیه مواظب باش چون پاهاش کبوده هوای دست زخمیشو نگهدار آخه دردونهی ارباب بوده مواظب باش حرفات، روضههاشو میون بازیهات یادش نیاره روضهها سختند هنوزم رقیه از خرابه ترس داره * * * * خرابهنشینی برازنده نیست لباسهای پارهم برا خنده نیست بابا خیزرون هم شکست از غمت یزید از لبای تو شرمنده نیست تو رو پس گرفتم با اشک چشام کمم که بیای، زیادی برام شاید شکر نعمت زیادت کنه خدا سربُریده قشنگه برام سوختی، سوختم، شبیه همیم تُو آغوش هم ضریح همیم با تن، بیتن، برای منی کمم که بیای، بابای منی سری که روبهرومی خودتی یا عَمومی؟ نشناختمت هنوزم خودت بگو کدومی * * * * من تو را میخواستم، دیدم تو با سر آمدی آمدی جانم به قربانت، ولی دیگر چه سود؟ * * * * نشستی روبهرویم، اشک شوق از دیدهی تر رفت غم طولانیِ دوریِ تو از یاد دختر رفت خلاصه آمدی، با سر رسیدی، دستهایت کو؟ بغل وا کن برای من که صبر دخترت سر رفت شبیه جدِّهام این روزها دنبال دیوارم ببین طرز قدم برداشتنهایم، به مادر رفت شبی افتادم از بالای ناقه، زجر کُفری شد کشید آنقدر دست کوچکم را، شانهام در رفت به خولی گفته بودم زیورآلات مرا بردار نمیدانم چه ارثی داشت، دستش سمت معجر رفت نبودی و سنان هم محض تفریحش مرا میزد گل نیلوفرت در کوچه با این مست کافر رفت سر بازار رفتن بیعلیاکبر مکافاتیست نباید بِین نامحرم پدرجان بیبرادر رفت میان آن شلوغی هدیهات را دختری دزدید هواسم پرت شد یکثانیه دیدم گل سر رفت مرا با خود ببَر، ویرانه جای ماندن ما نیست به هر ترتیب از این دنیای تیره باید آخر رفت * * * * از شتر وقتی که افتادم، سوالی داشتم آه، بابای من از مرکب چطور آمد فرو؟ * * * * این زندگیمونه خوش اومدی بابا امشب به ویرونه من که نمیبینم بوی چیه عمه؟ انگار بوی نونه مگه دختر نداری تو؟ چرا باید بری نیزهسواری تو؟ برات یککاسه آب کنار گذاشتم من میشه که واسه من معجر بیاری تو سر اومد کاسهی صبرم دیگه من با تموم شامیها قهرم من از دست عمو خیلی گله دارم بگو لااقل بیاد بالا سر قبرم دستام نداره دیگه رمقی بابایی چرا کنج طَبَقی؟ این زندگیمونه لبای خشک تو منو میسوزونه از بس کتک خوردم از زجر و از خولی حالم پریشونه اگه پاهام شده بیحس لگدهای زجر و سنان شده با حس من حتی اسمش هم نمیدونم بابا چی بود میخورد یزید میون اون مجلس؟ با چوب به لبت میزد بیحیا جای تو نبود تُو تشت طلا روی لب تو چوب زده، بشکنه دستش خیلی لبات کبود شده، بشکنه دستش راستی تو خودت فقط بیا اینبار دستمو بگیر ببَر بازار روزگار بیتو بدآهنگه راستی آخه اون روز نامسلمونا توی بازار واسهی ماها بابا حیثیت نذاشتن که راستی یهخرید واجبی دارم اگه رُو نیزه میری بازار فکر معجر واسهی ما باش آخه اذیت شدیم چقدر بابا آخه با عمه گیر افتادیم وسط اراذل و اوباش * * * * نفسم میمونه تُو گلو منو میکشن از سر مو منو میکشه میگه نگاه این داداش علیه، این عمو صورتم با ورم چی میشه؟ بابا کار حرم چی میشه؟ نیزهای که زدن به عمو بزنند تُو سرم چی میشه؟ * * * * ما پردهنشینان حرم را چه به بازار؟ از دست عمویم اباالفضل گله دارم تا عمهام وارد بزم یزید شد بر روی نِی محاسن سقا سفید شد * * * * من که همه عمر رفته بودم تنها به مجالس زنانه رفتم وسط شرابخواران کَتبسته به زور تازیانه * * * * یکضربه زد، کبود شده هر دوگونهام دست عدو از صورتم بزرگتر است