صدای آمدنت را به گوش ما برسان
سید محمد نبویپسندیدن3
بازدید300+
صدای آمدنت را به گوش ما برسان زمان غیبت خود را به انتها برسان نگاه نافذ خود را بر این گدا انداز برای دردِ نهفته کمی دوا برسان اگرچه بهر ظهورت نکردهام کاری بیا و بر لبِ ما فرصتِ دعا برسان به وقت روز ظهورت امید دارم من به خاکبوسیِ روز فرج مرا برسان برای روز ظهور تو کعبه آمادهست بیا سُرورِ دوباره بر آن بنا برسان کنار تربت زهرا به وقت نافلهات دعای خویش به یاریِ این گدا برسان تو را به جان رقیه در آن خرابه بیا بیا و مردهی ما را به کربلا برسان رسید تا که طَبَق، دختری قیامت کرد صدا زد عمه بیا و به من عصا برسان یابن الحسن... **** طنین غم، ضربان عزا حسین نوای ما، دَمِ ما، شورِ ما حسین حسین بهرغم این همه تکرار، تازهاست این غم غمِ مقدّسِ خونِ خدا؛ حسین، حسین حسین آنکه به شوق شفاعتش در حشر برآید از همگان این ندا؛ حسین، حسین قبوله توبهی آدم، نجات کشتی نوح گره گشای همه انبیا حسین حسین مَلَک نشانیِ خونِ خدا گرفت ز خاک صدا بلند شد از کربلا حسین حسین خرابِ عرش حسینیهام که کرد آباد همه حسینیهی عرش را حسین حسین همه اهالیِ یک ملتاند، سینهزنان سرود ملی اهل وِلا، حسین، حسین یکی شدند سیاه و سفید در بزمش دلیل وحدت شاه و گدا حسین حسین مقام جامهدران حال سینه سرخان است که خواندهاند در این نینوا حسین حسین علی علیست، نوای جنون و مستیِ ما ولی دَمِ غمِ ذکرِ ما وای حسین حسین غلام را به جز ارباب تکیهگاهی نیست غریبهایم و فقط آشنا حسین حسین خوشا به پیرغلامان که مو سفید شدند در آسیاب حسینیه با حسین حسین چگونه رفت به میدان دَمی که از عباس شنید نالهی اَدرِک اَخا حسین حسین چگونه کَند دل از خواهرش دَمِ آخر صدای فاطمه آمد بیا حسین حسین **** باب قبله، کربلا، روزیِ هر عاشق که شد بهر گریه خواندنِ این بیت زیبا عالی است یه پسر بر روی سینه یک پسر پایینِ پا جمعتان جمع است اما جای دختر خالی است ***** فریادِ وا حسینا پر شد در آن حوالی طفلان به گریه گفتند جای رقیه خالی ***** چنان شمعی چکیده بر زمینم، رو به سوسویم پدر! چشمم نمیبیند، تو را با دست میجویم چرا موی مرا دیگر نمیبوسی، نمیبافی؟! یقین دارم دلت خون است از اوضاعِ گیسویم تکان خوردن برای شیشهی عمرم ضرر دارد مضاعف میشود با هر تکانی درد پهلویم لباسم از تنم مانند زهرا درنمیآید خبر داری مرا بیچاره کرده درد بازویم تازیانه به پدر گفتن من حساس است سیر کن غرق کبودیست تمام بدنم من اسیر توام ای سر، تو اسیرُ الکُرُبات بوریا شد کفنت، رَخت اسارت شد کفنم با لبت بازی کنم اما نه بازی چون یزید او به چوب خیزران و من به دست کوچکم ***** با وفا بوده خدا خیر به راهب بدهد شستشو داده دوچندان شده زیبایی تو بی وفا بوده عجب خیر نبیند خولی خاک پاشیده به آیینهی زهراییِ تو چوب افتاده به جان لب تو حیرانم میزبان با چه نموده است پذیرایی تو لبِ پایینیِ تو لطمه فراوان دیده چارهای نیست ببوسم لب بالایی تو با تکان کوچکی زخم لبم وا میشود با تو صحبت میکنم با این چنین حالی پدر هم مرا، هم خوهرات را یک دل سیری زدند بین خیمه بر سر تاراج خلخالی پدر آب آوردن ولی دیدم سرت بر تن نبود فکر میکردم هنوز بین گودالی پدر زجر هرباری که از گرما کلافه میشود میکند حرص خودش را بر سرم خالی پدر دختری که روسریام بود بر روی سرش گیسوانم را کشید و کرد خوشحالی پدر با کبودی و ورم های عجیب صورتم کار غسلم را نگیرد هیچ غسالی پدر