یابنَ الحَسن نگاهی بر روضهها بیانداز
ابوذر روحیپسندیدن2
بازدید200+
یابنَ الحَسن نگاهی بر روضهها بیانداز با یک نگاه شوری در جانِ ما بیانداز ما را سیاهپوشِ جَدِّ غریب خود کن بر دوشِ دوستانت شالِ عَزا بیانداز حفظِ طهارتِ نفس از ما که بر نیامد فکرِ گناه را خود از ذهنِ ما بیانداز بیبهرهایم از اینکه همسُفرهی تو باشیم اما تو لقمه نانی نزدِ گدا بیانداز حُبُّ الحُسین یعنی خوشبختی و سعادت در هر وجودِ پاکی این مِهر را بیانداز هر شب در انتظارِ برگِ بَرات هستیم در کولهمان بَرات کربوبلا بینداز مشتاقِ جان فشانی هستیم در رکابت تن را جدا بیانداز، سر را جدا بیانداز گریهکنانِ جَدَّت اصلا کفن نخواهند بر روی پیکرِ ما یک بوریا بیانداز داغ گرسنگیاش نان را حرامِمان کرد ما را بیا در این ماه از اشتها بیانداز تنها تو میتوانی از ذِبح او بگویی این روضه را برایم امروز جا بیانداز جسمِ عزیز زهرا عریان به روی خاک است روی تن شریفِ جَدَّت عبا بیانداز رسید فُلکِ نجاتِ جهان به لنگرگاه فریاد یا محمدا، زینب رسید به کربلا رسید فُلکِ نجاتِ جهان به لنگرگاه بزرگِ قومِ بنیهاشم آمده از راه شکوهِ بیرقِ بَدر و حنین آمده است امیرِ عالم و آدم حسین آمده است نسیم رایحهاش را به عرش خواهد برد به خاکِ کربوبلا کعبه غبطه خواهد خورد فُرات وقت تماشای شاه مات شده فُرات تشنهی سرچشمهی حیات شده فرشتگانِ مُقَرَّب شدند مدهوشش رباب بودو علی اصغرِ در آغوشش تمامِ دشت پُر از عطرِ گُلشنِ یاس است علی اکبرِ لیلا کنارِ عباس است نگاهِ ساقی این کاروان چه مطلوب است چقدر حالِ رقیه کنارِ او خوب است مقامِ دَهر ز مرکب پیاده خواهد شد خبر دهید که زینب پیاده خواهد شد کلامِ قُدسی بانو زبانِ معیار است رکاب دارِ عقیله خودِ علمدار است فرود آمده سرها برابرِ زینب است هزار پردهی نور است معجرِ زینب گرفت در کفِ خود ریگِ داغِ صحرا را عجیب دلهره دارد غروبِ فردا را کتابِ غصهی این زن رساله خواهد شد چه داغها که به قلبش حواله خواهد شد امیدِ آخرِ خود را تباه میبیند حسین را وسطِ قتلگاه میبیند چگونه یک نفری ختمِ ازدحام کنم سنان اگر برسد کار را تمام کند چقدر میکوشم مانعِ جدال شوم به شمر رو بزنم بلکه بیخیال شود زمانِ ذِبح پُر از التماس خواهد شد عزیز کردهی او بی لباس خواهد شد غروبِ روزِ دهم بود پیر شد زینب میانِ خولی و اخنس اسیر شد زینب چه بلایی قراره سرم بیاد نمیخوام اشکِ برادرم بیاد چرا باید وسطِ خیمه زدن صدای نالهی مادرم بیاد نگاه کن بچهها ترسیدن حسین همشون تو شَکّ و تردیدن حسین اینا از برگِ گلم لطیف ترن تاحالا رو خاک نخوابیدن حسین خودتم میدونی پا به وات میام مثلِ سایه دنبالِ صدات میام مگه زینب میتونه رهات کنه قتلگاههم که بری باهات میام خاکِ اینجا بوی خون میده حسین آخرِ کارو نشون میده حسین نمیخوام تو باشی اونکه زیرِ سُمِّ اسبا جون میده حسین الهی الهی خیره شدم به گودال میره حسینم از حال لب تشنه بینِ گودال الهی الهی زینب برات بمیره برات عزا نگیره برگرد اگرچه دیره شمر این چه وضعیه، بس کن بس کن ضربهی آخر و مشخص کن، بس کن بس کن شرم خولی رو مرخص کن، بس کن بس کن ضربهی آخر و مشخص کن، بس کن بس کن