در دل عمهی سادات ز غم طوفان است
ابوذر روحیپسندیدن3
بازدید98
در دل عمهی سادات ز غم طوفان است دیدهی اهل حرم از غمِ تو گریان است خواهرت بر سرِ خود میزند و میگوید امشبی را شَهِ دین در حرمش مهمان است شده ماتم شروع؛ مکن ای صبح طلوع نشود بیکفن، بدنش پیش من نشود زیر و رو؛ مکن ای صبح طلوع به بچّههات چی بگم؟ بگم که دستوپا زدی به بچّههات چی بگم؟ بگم چقد صدا زدی به دخترت چی بگم؟ بگم که تشنه کشتنت به دخترت چی بگم؟ از اینکه زخمه پیکرت **** خیمه در خیمه، صدایِ سخنِ قرآن است صحبت از خشکی و از زخمِ لبِ عطشان است امشبی آمده در خیمه کنارم، صد حیف عصر فردا بدنش زیر سُمِ اسبان است چه شود با گلو؟ مکن ای صبح طلوع که جسارت شود، همه غارت شود بدنش موبهمو؛ مکن ای صبح طلوع به قاتلت چی بگم؟ اگر که حرمتت شکست به قاتلت چی بگم؟ اگر که روی تنت نشست به مادرت چی بگم؟ اگه با قدّ خم رسید به مادرت چی بگم؟ صدای نالتو شنید ***** خوشگلِ زینب چی کار میکنی با دل زینب شده گریههات قاتل زینب این شبِ آخر زیاد دور نشو از چشم خواهر به گوشم میاد نالهی مادر خوشگلِ زینب دلشوره دارم فردا چی میشه فردا توی این صحرا چی میشه؟ گفتی شما مردا رو میکُشن تکلیفِ ما زنها چی میشه؟ دلهره دارم از فردا خیلی گرفتارم با شمر و سنانه سر و کارم دلهره دارم تو میشی راحت منم که میشم با زن و بچّهت اسیرِ یه مشت مرد بیغیرت دلهره دارم امشبو پیش چشم تَرَمی فردا رو نِی سایهی سرمی میکَنی امشب خار از رو زمین فکرِ نجات اهل حرمی ***** شب است و حسرت و تنهایی و پریشانی حال دلم را فقط تو میدانی هرآنچه خاطره بین منو تو بود گذشت چقدر فرصت پنجاه ساله زود گذشت به جانِ تو متنفر شدم ز هرچه سفر دلم گرفته برادر، مرا مدینه ببر نبینمت که چنین غرقِ آه و آشوبی قسم بخور به علی اکبرت ، بگو خوبی به زیرِ سایهی تو سرپناه دارم من نخواه بی تو بمانم ، گناه دارم من مُخَدَّراتِ حرم مثل ابر میبارند بمان که اهل و عیالت فقط تو را دارند بیا وُ خاتمِ خود را ز دستِ خود بردار کنار کهنه لباست ، لباس نُو بگذار عجیب دلهره دارم غروب فردا را خدا بخیر کند بی کسیِ زنها را خدا کند که در اطراف تو کمین نزنند بلندمرتبه شاهِ مرا زمین نزنند خدا کند که به پیشانیات عصا نخورد به جای آب ، لبِ تو به تیغها نخورد به دست و پا زدنت لشگری نخندد کاش دهانِ بازِ تو را نیزهای نبندد کاش نخواه تاب بیارم غُبارِ موی تو را سنان به شمر تعارف کند گلوی تو را خدا کند بشناسد که روی سینهی کیست سنان عقب بکشد شمرِ رزل ول کن نیست چه کردهای تو که باید چُنین قصاص شوی بزرگِ خیمه، نبینم که بیلباس شوی هنوز از تبِ این غم ، گُدازه میآید صدای آمدنِ نعل تازه میآید تنورِ کینهی این ده سوار ، گرم شود تمامِ جسمِ تو مثل دل تو نرم شود پس از تو نوبتِ رنجِ مدامِ دخترهاست زمانِ غارتِ خلخالها و معجرهاست ***** گرفته پنجهی یک رَزلِ پَست موی تو را سنان به شمر بفرما زده گلو تو را پس از تو دور و بَرِ خیمهها بَلوا شد ببین که حرمله دورِ رباب پیدا شد ببین که بازی دنیا مرا کجا نکشید بگو مفسر قرآن کجا و بزم یزید؟ عقیلةُ العربت رفت در دل انظار زنان پردهنشین را چه کار با بازار؟