برگرد ای مسیح نفسهای فاطمه
ابوذر روحیپسندیدن6
بازدید200+
برگرد ای مسیح نفسهای فاطمه به انتها رسیده دگر طاقت همه بنگر نصیب همه شده این درد لاعلاج آقا به یک نگاه شما دارد احتیاج تنها نگاه حیدریات شد شفای ما تنها شده ظهور تو درمان ما، بیا ای حق مدار دار مکافات، العجل بر انتقام عمّهی سادات، العجل ای روضهخوان که از نظر شیعه غائبی صاحب عزای حضرت اُمُّالمصائبی یا این دل شکستهی ما را صبور کن یا لااقل به خاطر زینب ظهور کن * * * * من آن آیینهام، آیینهای از غم ترک خورده من از زخمم، همان زخمی که از هجران نمک خورده من آن داغم که مهمانی ندارد غیر چشمانت من آن دردم که درمانی ندارد جز تماشایت من آن اشکم که خونین میکند دامان هجران را من آن آهام که آتش میکشد این شام ویران را من آن جانم که بر لب آمده روزی هزاران بار بیا از بِین دستانم خودت پیراهنت بردار من آن پایم که دنبالت دویدم، حیف رفتی تو من آن دستم که شالت را کشیدم، حیف رفتی تو من آن موی سیاهم که تماشایت سفیدش کرد من آن دلشورهام که حرمله بد ناامیدش کرد من آن بند دلم که پاره شد وقتی زمین خوردی هزار و نهصد و پنجاه زخم از آن و این خوردی همان که دید افتادی زمین و کارها پیچید همان که زیر پایش چادر او بارها پیچید شدم آن معجری که خاک عالَم بر سرش آمد همان مادر که افتاد و کنارش مادر سرش آمد میان علقمه اَبروکمانش را ندید و رفت منم آن مادری که دو جوانش را ندید و رفت خواهرم آن خواهری که بیبرادر گشت حرامی دست خالی آمد اما دست پُر برگشت من آن چشمم که دیدم ناکسی پیراهنت را برد کسی دزدید خُودت، نانجیبی جوشنت را برد همان چشمان تاری که به دنبال تو میگردید همان غارتزده که پیِ شال تو میگردید به زور از پیش تو با کودکت، با داغ راهی شد من آن دوشم که از پیش تو با شلاق راهی شد در این بازار و آن بازار چون آواره میگشتم ربابت بود وقتی در پیِ گهواره میگشتم کنار دخترانت بودم و غمنامهات دیدم ندیدی در حراجیها، خودم عمامهات دیدم میان باد و طوفان اضطراب باغ یادم هست به زیر آفتابم، آفتاب داغ یادم هست نگاهم مانده بر در، حیف از این در نمیآیی نمیبینی که میسوزم، چرا آخر نمیآیی؟ ربابت نیست اما نالههایش مانده در گوشم ببین شیر آمده مادر، علیاصغر نمیآیی؟ * * * * نگاهم مانده و از در نیامد نشانی از کبوترها نیامد زمانی گرد من پُر بود حالا یکی از آن برادرها نیامد دلم از تار غم شیرازه دارد وجودم درد بیاندازه دارد لباس کهنهات را میفشارم لباست بوی خون تازه دارد یه سال و نیمه که بیتب نبودم بدون یاد تو یک شب نبودم اگه شام و نمیکردم خرابه به جان تو قسم زینب نبودم نگاه به روز و حالم کن حسین جان به زخمای رُو بالم کن حسین جان نگیر از من سراغ دخترت رو تو رو زهرا حلالم کن حسین جان خبر داری کجا خواهرت رفت؟ که کوچه کوچه دنبال سرت رفت؟ خبر دارم تنور و ماجراش رو خبر دارم چطور انگشترت رفت خبر داری تموم ماتما رو تو بازارها نگاه آدما رو خبر داری که بزم روضه کردم برادر بزم اون نامحرما رو نگی که زینب تو خسته بوده که بارون بلا پیوسته بوده حلالم کن که اَبروت سنگ خورده آخه دستام بسته بوده نه این زخم من از سنگه برادر نه این قدِّ خَم از جنگه برادر تموم حرف زینب یک کلامه دلم تنگه، دلم تنگه برادر از اون روزهای پاییزی نمیگم بگم تو اشک میریزی، نمیگم نخواه از قصهی معجر بدونی من از اون ماجرا چیزی نمیگم یکی واسه زدن انعام میداد یکی نذر اسیرت آب میداد من از بیگانگان هرگز ننالم که شاگردم به من دشنام میداد تو از رُو نیزه میدیدی عذاب و توی هر کوچه دیدی التهاب و تا گهواره توی بازار اومد گرفتم من جلو چشم رباب و گل یاست یه شب از ساقه افتاد دل من بود که در واقع افتاد دلم میسوزه تا یادم میاُفته رقیه خواب بود از ناقه افتاد تُو این یه سال و نیمه روز و شب اسم تو زمزمه کردم روی لب کجایی ببینی حال و روزم رو؟ خواهرت داره میسوزه توی تب اگه هر چیزی رو که یادم بره تا قیامت اینو یادم نمیره یه حرومی جلو بچهها میخواست دَمِ خیمه معجرم رو ببره نمیتونن به خدا غیرتیها اینو لحظهای به تصویر بیارن قصد اینها این بوده تُو کربلا یه گوشه منو غریب گیر بیارن اِبنِ ذِیالجوشن بیحیا تُو راه ما رو واسه خاطر خدا میزد جات خالی بود ببینی تُو شهر شام منو با اسم کوچیک صدا میزد برای بازی با آبروی من حرمله تُو بازار آورده بودن دخترت تُو شهر شام همهش عمه کاش تُو کربلا مرده بودم * * * * یه سال و نیمه که نگفتم از دردام خوش غیرت زینب، بشین پای حرفام حیا نداشتن نامسلمونا داداش کنیز میخواستن ما کجا و مجلس مِی پا گذاشتن؟ خوب شد نبودی ما رو بردن تُو محلهی یهودی بدنا همه شدن پُر از کبودی با اینکه پُر دردی، باز مرهم دردی جات آغوش من بود، شمر و بغل کردی عمداً میزد ما رو نامردِ بیاحساس سکینه داد میزد کجاست عمو عباس؟ بلند شو عباس سر سیلی زدن به ماها دعواس له شدن زیر پاهاشون گلای یاس شدیم گرفتار خواهرت رو بردن آخر سر بازار خیلی خالی بود تُو شام جای علمدار این کبودیه مال اون محلهی یهودیه نفس آخرمه کاش میشد اینو ببینم که داداشم بالای سرمه