دید شرح حال او ناگفتنی است
حنیف طاهریپسندیدن6
بازدید200+
دید شرح حال او ناگفتنی است ای زبانم لال زهرا رفتنیست نرگساش بر لاله شبنم میفروخت چشم بر رخ اشک نمنم میفروخت آتشی در دل ولی بی دود داشت بر لب خاموش خود بدرود داشت گفت روز وصل را شام آمدهاست آفتابم بر لب بام آمدهاست این خبر را میدهد بستان بهگل یکسحر شبنم بُوَد مهمان بهگل در تنور عشق چون بگداختی با علی با قرص نانی ساختی پایان داستان سوز و ساز بسته گردد چشمهای نیمهباز ای مرا آیینه تصویرم ببین آخرین دیدار شد سیرم ببین این پیام دردآور چون شنفت با دلی بیحسرت و بیتاب گفت ای به تو دلگرم آه سرد من همزبان و همدل و همدرد من روبَهان در مکر خود با شیر نر تیغهاشان آخته من بیسپر ای مسیحای علی اعجاز کن مشکلِ مشکل گشا را باز کن ای کتاب عشق من بسته مشو همچو مردم از علی خسته مشو ماندنت چون شمع آبم میکند رفتنت خانه خرابم میکند دیده پر از اشک و سینه پر ز آه کرد بر آیینهاش آخر نگاه تن نمیگردید از جانش جدای کرد از جانش جدا یاد خدای جسم مسجد اشتیاق روح داشت کشتی آن انتظار روح داشت داشت سجده شوق بر سیمای او چشم محراب آرزوی پای او پای تا سر در غمِ جانانه بود پای او در کوچه دل در خانه بود راه میرفت و توان در پا نداشت بر زبان و دل به جز زهرا نداشت سوی بیتالله تن در راه بود دل ولی در یاد وجهالله بود یاد زهرا کی ز یاد حق جداست هر که در این فکر در ذکر خداست آمدند از خانه طفلان با شتاب کس ندیده یک شب و دو آفتاب آن دو آقای جوانان بهشت نافه باره مویشان البر سرشت اشک وخون ازچشم ودل می ریختند در دل شب چلچراغ آویختند داشتند از جان خبر بحر تنی آتش آوردن بحر خرمنی نی توان گفت در اطفال بود نی پدر را بود یارای شنود لحظه حساس است بس سنگین خبر گوش حق دارد توان این خبر غنچهی گلهای لب را بسته دید وز شرار اشکشان بویی شنید دامنش شد یاورش درباورش زانچه می ترسید آمد بر سرش به گریه گفت که گودال سرّ نا گفتهاست لحوف گوشهای از اتفاق را گفتهاست نبوده هیچکسی تا بیاورد بر لب درآن میانه فقط شمر بوده با زینب