روضه | ای وای! تمام باورم را کشتند!
حنیف طاهریپسندیدن3
بازدید500+
ای وای تمام باورم را کشتن روح و نفس پیمبرم را کشتن مهتاب گرفت پشت خورشید شکست ای فضه بیا که مادرم را کشتن محسن که چونان گل سپیدش کردن همسایهی ابر و آب و بیدش بیدش کردن میخواست که بشکفد بخندد اما هنگام تولد شهیدش کردن طوطی من سخنی مادر از چه زبان بسته شد سفری بیش نرفتی که چنین خسته شدی ای دریغا که شدی کشته بیشیری من تا پس از این چه کند داغ تو و پیری من با من بگو که با دل از غصه چاک چاک بر چشم نیمهباز تو ریزد چگونه خاک