روشن شد سخن گفتی غزل یعنی همین
علی اکبر زادفرجپسندیدن1
بازدید100+
(خیمه روشن شد سخن گفتی غزل یعنی همین مرگ شیرین است، پس ضربالمثل یعنی همین) ۲ قبل رفتن مدتی ماندی در آغوش عمو عاشقی این گونه خوش باشد، بغل یعنی همین بعد وصلت با شتاب از خیمه بیرون آمدی قصد میدان کردهای، ماهِ عسل یعنی همین لشکری کفتار را از روی زین انداختی الله الله وارث شیر جمل یعنی همین یک به یک اولاد ازرق روی خاک افتادهاند (شیوهی جنگیدن و طرز جدل یعنی همین) ۲ کعبهی من در طواف تو غبار کربلاست آه دشمن حلقه زد دورت، زحل یعنی همین زیر پاکوبیِ دشمن بندبندت شد جدا لرزه افتادهست در صحرا، گسل یعنی همین موم شد هر استخوانت زیر پای اسبها پیکرت کش آمده، قاسم عسل یعنی همین *** تب تنهایی من بود که تاب از تو گرفت فکر نوشیدن یک جرعهی آب از تو گرفت هرکسی از پدرم از پدرت بغضی داشت انتقامی عوض آن دو جناب از تو گرفت (پدر تو شتر مادرشان را پِی کرد کینهی جنگ جمل خُرده حساب از تو گرفت) ۲ به جمال حسنی دستدرازی کردند تازه داماد حرم نیزه نقاب از تو گرفت ۲ *** ۷تازه داماد حرم چرا زلف تو پرخون شده است چه عروسیِ عجیبی، چه حنابندانی ۲ *** تا به حالا نشده بود جوابم ندهی من صدایت زدم و سنگ جواب از تو گرفت ۲ بوی خونِ بدنت کربُبلا را پُر کرد گل نیلوفریام نعل گلاب از تو گرفت *** نشست روی زمین گفت: فضه من مُردم دوید فضهی بیچاره سوی بانویش بدید بانوی پهلوشکستهی خود را گرفت در بغل خویش هر دو زانویش *** رها نکردم علی جان تو را در آن کوچه اگر چه در اثرش استخوان نمانده مرا خودم در آینه خود را به جا نیاوردم *** عمو داذم میمیرم گفتی از غم، عمههات مُردن کنار نجمه تو خیمه نشستن غصهاتو خوردن زیر نعلای مرکبها جای ماهعسل رفتی سُم اَسبا صدای استخوناتو درآوردن عمو اومد کنارت تنت چشم انتظار یه بغل بود عمو اومد کنارت تنت روی زمین مثل عسل بود *** (مردی شدی دیدی عمو، تو چند ساعت عجب قدی کشیدی عمو) ۲ شرمم رو تو چشمام ببین خجالت میکشم پا میکشی رو زمین داماد را ندیده کسی زیر سُم اسب