روشن شد به نورِ چشمای رقیه
حاج اسلام میرزاییپسندیدن7
بازدید400+
روشن شد به نورت، چشمای رقیه سوخته مثل موهات، موهای رقیه بابایی نگاه کن سرتا پام کبوده زخمام کارِ دستِ مردای یهوده من هرکجا اسمتو بُردم سیلیِ بیبهونه خوردم زجر و محاله که ببخشم عمه اگه نبود میمُردم یه شب جاموندم بابا رفتن همه ناقهها زجرِ لعین سر رسید زدش منو بیهوا مَنِ الَّذی اَیتَمَنی... **** دیدم خیلی آزار، توی کوچه بازار میدادن نشونم، با دست بین انظار روی ناقه خیلی حرف بد شنیدم زخمیه کفِ پام از بس که دویدم نفس کشیدنم عذاب شد تو کوچهها دلم کباب شد برات بگم تو مجلس مِی رقیهت از خجالت آب شد روبهروی چشممون خوردی چقدر خیزرون واسه همینه بابا شده لبت غرق خون مَنِ الَّذی اَیتَمَنی...