روزگاری دل ستانی داشتم
محمدحسین حدادیانپسندیدن20
بازدید13.1K
روزگاری دل ستانی داشتم دل ستان مهربانی داشتم دلبرم، تنها رهایم کرد و رفت ***** زینبی دیدم چه زینب هر لحظه را به شوق وصالش شمردهام خود ماندهام چرا ز فراغت نمردهام از کربلا به کوفه و از کوفه تا به شام جای تمام غافله من سنگ خوردهام در کوفه بود، همینجا سرم شکست نزدیک خانهی پدریم پرم شکست تا شهر شام رفتم و معجر نداشتم تقصیر من نبود، برادر نداشتم