
رهایم کرد هر دستی ولی این آستان هرگز قفس شد هرکجا رفتم ولی این آسمان هرگز به دوشم دوزخ آوردم ولی بُردم بهشتِ قرب از اینجا برنمیگردیم با بارِ گران هرگز تو بوی فاطمه داری، نمیدانم چه سری هست دلم در پیشِ تو از او نمیخواهد نشان هرگز خدایا آبروداریِ اهلِ قم چه غوغا کرد که حتی در دلِ تنگت نخورد آبی تکان هرگز تمامِ شهر میگفتند ناموسِ رضا اینجاست نبیند گردِ راهی یا نگاهِ اینوآن هرگز ببین آنقدر حرمت دیدهای اینجا که در شرحت نمانده روضهای از تو برای روضهخوان هرگز برادر داشتی اما برای تو نگفتیم از سر و سنگ و سنان، اصلاً صدایِ خیزان هرگز دویدی؟ نه، زمین خوردی؟ نه، اُفتادی به مقتل؟ نه به روی تلِّ خاکی، خاکی و چادرکشان هرگز نه با هولِ حرامیها، نه با طفلانِ در آتش میانِ خارها هرگز به چنگِ ریسمان هرگز اگر بر نیزه میگردی از این منزل به آن منزل مرا دنبالِ خود آور، ولی با ساربان هرگز * * * * همسایهها به مرگِ من انگار راضیاند دلگیر از این محله و این همجواریام زخمم به یک اشاره دهن باز میکند شب تا سحر مراقبِ این زخمِ کاریام چندیست نان نپخته و کاری نکردهام شرمندهی کنیزم از این خانهداریام * * * * من که نود زخم از اُحُد دارم خبر دارم که هیچ زخمی سختتر از زخمِ بستر نیست حوریه با برگِ گُلی آسیب میبیند اصلاً نیازی به غلاف و میخ دیگر نیست یک پلکِ تو از ضربهی سیلی ورم کرده اندازهی چشمانِ تو با هم برابر نیست