رفتی و این ماجرا
سیدمهدی میردامادپسندیدن13
بازدید3.2K
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی عباس من! دیدی اما مانند خواهر ندیدی آن صورت مهربان را، محبوبِ هر دو جهان را وقتی غریبانه میرفت بی یار و یاور ندیدی آری در آوردن تیر، بیدست از دیده سخت است اما در آوردن تیر، از نایِ اصغر ندیدی حیرانیِ یک پدر را، با نعش نوزاد بر دست یا بُهت و ناباوری را، در چشمِ مادر ندیدی شد پیش تو ناامیدی، تیرِ نشسته به مَشکت مثل من اطرافِ عشقت، انبوه لشگر ندیدی بر گودیِ گرمِ گودال، خوب است چشمت نیفتاد چون چشمِ ناباورِ من، دستی به خنجر ندیدی دلخونی اما برادر، دلخونتر از من کسی نیست آخر تو بر خاک صحرا، مولای بیسر ندیدی قلبت نشد پارهپاره، آن شب میانِ خرابه آنجا سر یک پدر را، در دستِ دختر ندیدی