رفتي همين كه فاطمه جان از كنار من
سایر ذاکرینپسندیدن5
بازدید1.4K
رفتي همين كه فاطمه جان از كنار من در كوچهها مشاهده شد انكسار من حلال مشكلات علي، بعد رفتنت پيچيدهتر شده گره، كار و بار من چندين شب است آب به دستم ندادهاي نا مهربان شده است مگر خانهدار من روزي شكست بازويت از ضربت غلاف حالا شكسته شد كمر ذوالفقار من از دخترت مپرس فقط گريه ميكند من غمگسار اويم و او غمگسار من ديگر ز ميوه ی فدك تو نميخورم بعد از بنفشگي تنت اي بهار من دارم سر مزار تو از حال ميروم حرفي بزن قرار بگيرم قرار من حالا كه رفتي از بر من لااقل بخواه از اين مزار دور نيفتد مزار من (اين سخن ورد زبانها افتاد ديدي آخر علي از پا افتاد)