رسید کار به جایی که پهن کرد عبایی
سیدرضا نریمانیپسندیدن16
بازدید10.8K
رسید کار به جایی که پهن کرد عبایی تا پارهی جگرش را تمامی ثمرش را و دست و پا و سرش را قدم قدم پسرش را پدر خمیده خمیده پسر بریده بریده رسیده و نرسیده هر آنچه بوده و دیده هر آنچه بود و ندیده گذاشت روی عبایش نشست پیش جوانش در آفتاب بیابان غمی به وسعت میدان نشست در دل و جانش شکسته شد ضربانش و آنچه ضربهی آخر برای مرگ پدر بود صدای هلهله از سمت سیهزار نفر بود نگاه کرد به دستان خود که خونی بود نگاه کرد به اکبر غمی که سنگین بود شبیه وقت شروع اذان هوا سرخ است تمام صحنهی پیکار کربلا سرخ است نگاه کرد دوباره به قد و بالایی که بر بوسهی آخر ندارد جایی حسین بین پراکندهگی و تنهایی گذاشت صورت او را به روی سینهی تنگش گذاشت سینهی خود را به چشمهای قشنگش صدای هلهله آمد، دوباره باز به جنگش و آنچه ضربهی آخر برای مرگ پدر بود صدای هلهله از سمت سیهزار نفر بود (آه ولدی ولدی ولدی) ٢ سنگها صورت او را عوضم بوسیدند تیرها سخت به آغوش علی چسبیدند داشت میرفت به میدان قد و بالایی داشت عمههایش همگی دور سرش چرخیدند سرو من تشنه به میدان شهادت میرفت خواهرانش عوض ابر بر او باریدند پیرمردان همه گفتند رسولالله است جمعی از نفس افتاد همه ترسیدند نمک زندگیام پسرم بود ولی نمک زندگیام را به زمین پاشیدند مجلس ختم گرفتیم کنار بدنش عوض فاتحهخوانی همگی رقصیدند هفتبار از جگر سوختهام ناله زدم مرد و نامرد همه غربت من را دیدند آمدم جمع کنم زندگیام را از خاک دسته جمعی به منو گشتن من خندیدند (آه ولدی ولدی ولدی) ٢