رسیدی از ورای آسمان شب را سحر کردی
سیدمهدی میردامادپسندیدن9
بازدید29.1K
رسیدی از ورای آسمان، شب را سحر کردی قدم بر خاک تا بگذاشتی، آن را گوهر کردی به دنیا آمدی، اوّل گداها را خبر کردی قدومت را بنازم، ای که مولا را پدر کردی چگونه مدح تو گویم؟ فراتر از سخن باشی به این حُسنی که میبینیم، باید هم حسن باشی *** به تصویر خیال من همیشه غرق لبخندی تویی که میزبانِ میهمانی خداوندی خدا که نیستی امّا شبیهش بیهمانندی برای فاطمه آمد چه فرزندی، چه فرزندی دل بیطاقت ما از سر بام تو میآید همیشه بعد نام فاطمه نام تو میآید *** چه ترسم از گرفتاری، که ایمانم حسن باشد که هستم ریزهخوار و برکت نانم حسن باشد جزامی فخر بفروشد که مهمانم حسن باشد نه تنها ما، پیمبر بر لبش جانم حسن باشد بگویم بیعدد هر وقت که زار و پریشانم حسن جانم،حسن جانم،حسن جانم، حسن جانم *** ردیف آوردهام در وصف حسن تو غزلها را شنیدیم از کرامتهای تو ضرب المثلها را به عمرت فتنهها دیدی و پِی کردی جملها را بگیریم از خودت تفسیر أحلی من عسلها را به غیر از قاسم تو مرگ در کام که شیرین است؟ حسینبنعلی تنها سرش پیش تو پایین است *** نفهمیده کسی قبل از تو معنای کرامت را تویی آنکس که بردی از علی ارثِ امامت را و من در بند بند صلحِ تو دیدم شهامت را تو دنیا را به ما دادی، محبّت کن قیامت را زِ صلح توست آقا جان، اگر نامی زِ دین باشد تو که سربند القابت، "مُعزُّ المومنین" باشد *** چگونه شکر گویم سایهای که بر سرم داری فقط بر دوستانت نه، به دشمن هم کرم داری کسی که گفته بر تو ناسزا را محترم داری تو که اینگونهای آقا، بگو آیا حرم داری؟ زمینِ مادریتان عاقبت آزاد خواهد شد بقیع آن روز با نام شما آباد خواهد شد *** نمیترسیم ما از بزدلیها بیوجودیها که در تاریخ مانده بر تن شیعه کبودیها نمیترسیم از دندانِ خونخوار یهودیها یهودیهای پنهان گشته در پشت سعودیها برای ما كه معلوم است حقّه بازیِ اينها نمیترسيم هرگز از ترقّه بازیِ اينها *** شاعر: محمد رسولی