رخصت بده از داغ شقایق بنویسم
ابوذر بیوکافیپسندیدن2
بازدید200+
رخصت بده از داغ شقایق بنویسم از بغض گلوگیر دقایق بنویسم میخواهم از آن ساقی عاشق بنویسم نمنم به خروش آیم و هقهق بنویسم دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد در هر قدمت هر نفست جلوهی ذات است وصف تو فراتر ز شهور کلمات است در حسرت لبهای تو لبهای فرات است عالم همه از این همه ایثار تو مات است از علقمه با دیدهی خونبار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد سقا تویی و اهل حرم چشمبهراهند دلها همه مست رجز گاهبهگاهاند هر چند تو بودی و عطش بودی و جراحت دلواپس طفلان حرم بود نگاهت سقای ادب جلوهی ایثار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد انگار که در علقمه غوغا شده آری خونبارترین واقعه برپا شده آری در بزم جنون نوبت سقا شده آری اینور پسر فاطمه تنها شده آری این قافله را قاقله سالار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ای علقمه از عطر تو لبریز برادر ای قصهی دست تو غمانگیز برادر بعد از تو بهارم شده پاییز برادر برخیز حسین آمده برخیز برادر عباسترین حیدر کرار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد