رخصت بده از داغ شقایق بنویسم
حاج اسلام میرزاییپسندیدن5
بازدید200+
رخصت بده از داغ شقایق بنویسم از بغضِ گلوگیرِ دقایق بنویسم میخواهم از آن ساقیِ عاشق بنویسم نمنم به خروش آیم و هقهق بنویسم دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد در هر قدمت، هر نفست، جلوهی ذات است وصف تو فراتر زِ شعور کلمات است در حسرت لبهای تو لبهای فرات است عالَم همه از این همه ایثار تو مات است از علقمه با دیدهی خونبار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد سقّا تویی و اهل حرم چشم به راهت دلها همه مست رجزِ گاهبهگاهت هرچند تو بودی و عطش بود و جراحت دلواپسِ طفلانِ حرم بود نگاهت سقّای ادب، جلوهی ایثار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد افتاد نگاهِ تو به مهتاب دلش ریخت وقتی به دلِ آب زدی آب دلش ریخت فرق تو شکوفا شد و ارباب دلش ریخت با سجدهی خونین تو محراب دلش ریخت صد حیف که آن یارِ وفادار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد انگار که در علقمه غوغا شده، آری خونبارترین واقعه برپا شده، آری در بزم جنون نوبت سقّا شده، آری دیگر پسرِ فاطمه تنها شده، آری این قافله را قافله سالار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ای علقمه از عطرِ تو لبریز برادر ای قِصّهی دست تو غمانگیز برادر بعد از تو بهارم شده پاییز برادر برخیز حسین آمده، برخیز برادر عباسترین حیدرِ کرّار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد *** دستت به روی خاک و همه دست میزنند در این میام منم که دو دستی به سر زنم *** اباالفضل، شکستی قدم رو بدون رفته صبر و قرارم رو دست بریدهات با گریه سرم رو میذارم، واویلا اباالفضل، بمیرم تنت رو با سرنیزه وا کردن از هم الآنه که لشکر بریزن توی خیمه کمکم نباشی حرم میره غارت عباسم میریزن برای غنیمت *** تا تو بودی خیمهها آرام بود تا تو بودی خیمهای غارت نشد تا تو بودی صورتی نیلی نشد دختری سیلی نخورد