دیگر نمی بینم سرت را روی نیزه
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن5
بازدید1K
دیگر نمیبینم سرت را روی نیزه کمسو شده چشمان تارم بر ما اسیرانِ زمین خورده نظر کن بالانشینِ نی سوارم، ای نگارم تو نیستی و گریهی من بیامان شده خشت خرابه بغض مرا همزبان شده بازیِ دخترانهی من بین عمهها تنها شمردنِ گره گیسوان شده راحت مرا به سُخره گرفتند شامیان با این لباس پاره و قدّ کمان شده